تبليغاتX
باران عدل


و این روزها یادشان بیش از هر وقتی با من است ...




برچسب‌ها: نریمان مژدهی, محمدمهدی مقدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe


نفسم می گیرد

در هوایی که نفس های تو نیست. 



برچسب‌ها: تو, سهراب سپهری
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe


ای که امکان بهار و آبی
بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد!
تو چنانی که بهار
از دم گرم تو بر می خیزد!

سلمان هراتی


برچسب‌ها: تو, بهار, سلمان هراتی
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe

سهم من
از بهار:
نگاه تو.

* * *
و مگر
من از زندگی چه می خواهم.



برچسب‌ها: تو, بهار
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe






بهت و بغض خبر غلامرضا را بعد از چند روز، "مهدی حسن روح" شکست...
بهت و بغض این دو را، خدا می داند...
با محمد مهدی سالها دوست بودم و با نریمان در اولین سفر مشهدالرضایش، همسفر و البته مدت ها دوست.
به قول سید حسین رضویان، این شهر روز به روز چقدر غریب تر می شود...
فعلا نه حرفی دارم و نه حوصله ای ...
...


برچسب‌ها: غلامرضا عباسی, نریمان مژدهی, محمدمهدی مقدم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe



شاهکار مولاناست دیگر. یکی از زمزمه های دوست داشتنی ام:



خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe

این روزها ما همه چیز داریم ولی در واقع هیچ نداریم ….

متن سلمان ـ اخوی گرامی ـ را که در ویلاگش منتشر کرده است، فوق العاده است.

بخوانیدش...

من یک دهه شصتی هستم . کودکی من کودکی نسل من در ان روزها و سالها گذشت .

روزهایی که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود و اگر شانس یارمان بودو از همان شامپوها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم.

...

 http://www.salmansotudeh.ir         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe


چه اسفندها ... آه !
چه اسفندها دود کردیم !
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها می‌رسی
از همین راه .

* * *

امروز بعد از ظهر که گوشی تلفن همراه را روشن کردم، چندین پیامک با متن های مشابه به دستم رسید که خبر از یک حادثه بد می داد.

معطل نکردم. فورا تماس گرفتم. اولی اشغال بود. دومی جواب نداد. نهایتا سید حسین رضویان بود که گوشی را برداشت.

نایی در صدا نداشت. گفتم: این چی بود که واسم فرستادی؟

گفت: امروز، ساعت 10 صبح اتفاق افتاد.

پیامک ها خبر فوت دوست خوب و برادر عزیزم، غلامرضا عباسی، مسئول کانون طه النور و هیات عشاق الحسین (علیه السلام) رشت را می دادند.

غلامرضا هفته گذشته، نزدیک امام زاده هاشم تصادف کرده بود، از همان روز در کما بود و امروز به دیدار اربابش شتافت.

بعد از تعطیلی جلسات مجمع، دیگر کمتر او را می دیدم. آخرین بار، چندی پیش، جلوی شیرینی سرای مادر دیده بودمش. آمده بود که سفارش کیک بدهد. از حال و احوال هم پرسیدیم و کمی هم شوخی چاشنی اش کردیم.

خبر برایم آن قدر ناراحت کننده بود که از عصر تا به همین حالا دمغم. علی الخصوص که یاد شوخی های خوش مزه اش بدجوری با دلم بازی می کند.

فقدان غلامرضای عباسی عزیز، الحق و الانصاف، یک ضایعه ی جبران ناشدنی برای جبهه ی فرهنگی انقلاب در رشت و گیلان است. غلامرضا، سالها با دغدغه ای مثال زدنی، در سطح رشت به پرورش و تربیت نیروهای کارآمد برای انقلاب مشغول بود و مدت هاست که مجموعه های فرهنگی مختلف در سطح رشت از ثمره تلاش های مخلصانه اش بهره مند بوده اند.

امید که این روزها و این لحظات و برای همیشه، مهمان سفره کریمانه حضرات اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) باشد.


چه اسفندها ... آه !
چه اسفندها دود کردیم !
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها می‌رسی
از همین راه .


برچسب‌ها: غلامرضا عباسی
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe

امروز پیرامون بهار گفتگو می کردیم.
بعد که در مورد آن حرف ها فکر می کردم، به ذهنم آمد که:

بهار،

خنده های عاشقانه ی توست؛

که چون شبنم صبحگاهی،

مستم می کند.


برچسب‌ها: تو, بهار
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe


خانه‌های آن كسانی می‌خورد در ، بیشتر
كه به سائل می‌دهند از هرچه بهتر بیشتر

عرض حاجت می‌كنم آن‌جا كه صاحب‌خانه‌اش
پاسخ یک می‌دهد با ده برابر بیشتر

گاه‌گاهی كه به درگاه كریمی می‌روم
راه می‌پویم نه با پا ، بلكه با سر بیشتر

زیر دین چارده معصومم اما گردنم
زیر دین حضرت موسی‌بن‌جعفر بیشتر

گردنم در زیر دیِن آن امامی هست كه
داده در ایران ما طوبای او بر ، بیشتر


آن امامی كه "فداک" گفتنش رو به قم است
با سلامش می‌كند قم را معطر بیشتر

قم همان شهری كه هم یك ماه دارد بر زمین
همچنین از آسمان دارد چل اختر بیشتر

قصد این بار قصیده از برادر گفتن است
ورنه می‌گفتم از این معصومه‌ خواهر بیشتر

من برایش مصرعی می‌گویم و رد می‌شوم
لطف باباهاست معمولا به دختر بیشتر

عازم مشهد شدم تا با تو درد دل كنم
بودنم را می‌كنم این‌گونه باور بیشتر

مرقدت ضرب‌المثل‌های مرا تغییر داد
هركه بامش بیش، برفش... نه! كبوتر ، بیشتر

چار فصل مشهد از عطر گلاب آكنده است
این چنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر

پیش تو شاه و گدا یكسان‌ترند از هر كجا
این حرم دیگر ندارد حرف كمتر ، بیشتر

ای كه راه انداختی امروز و فردای مرا
چشم‌ بر راه تو هستم روز آخر بیشتر


از غلامان شما هم می‌شود دنیا گرفت
من نیازت دارم آقا روز محشر بیشتر

بر تمام اهل بیت خویش حساسی ولی
جان زهرا(س) چون شنیدم كه به مادر بیشتر...

                                                                                            حسین رستمی




برچسب‌ها: امام رضا
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت   توسط سجاد ستوده   | 



Subscribe