بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم .
کافی نت تقریبا شلوغ است. ترانه ای پخش می شود که صدای گرفته خواننده اش خود بر شلوغی فضا می افزاید: نرو، توهم مثل من نمی تونی دووم بیاری، نرو...
نگاهی به محیط کافی نت می اندازد. پشت بیشتر رایانه ها چند نفر با هم نشسته اند و مشغول چت کردنند، آن هم چت دسته جمعی! خنده اش می گیرد. همیشه برایش جای سوال بوده که چگونه چند نفر با یک آی دی با طرف مقابل حرف می زنند، و خنده اش بیشتر می شود وقتی به ذهنش می رسد که لابد طرف مقابل هم نه یک نفر که شاید چند نفر باشند!
کوله اش را کنار مونیتور می گذارد و کنار صندلی می نشیند.مسنجر را باز می کند و آی دی و رمز عبورش را سریع تایپ می کند. آن قدر این کار را انجام داده که انگشتانش مهارت یک تایپیست با تجربه را دارند!
وارد روم می شود و تایپ می کند:
ـ من، پشت کنکوری، تهران. دنبال یک دوست باحال و پا می گردم. نبود؟!
یک نفر در حالی که فینگیلیش می نویسد سریع جوابش را می دهد:
- donbal dost migardi ya donbal pa. mage khodet pa nadari?
و به دنبالش شکلک های خندان مسنجر را پشت سر هم برایش ردیف می کند.
دیگری می نویسد :
ـ اگه پا می خوای من یکی اضافه دارم. کی و کجا تحویلت بدم؟!
و به دنبالش شکلک های خندان ردیف می شوند.
دیگری می نویسد:
- man gashtam nabod . nagard nist!
شخصی برایش پیغام خصوصی می فرستد :
- salam
- asl plz?
با خود می گوید این asl plz? یعنی من دنبال جنس مخالف می گردم. اگه نیستی برم جای دیگه. در جوابش می نویسد :
- salam
- m/ 19/ the
- u?
مسنجر زنگی می خورد و به دنبالش این پیغام ظاهر می شود:
- f / 17 / the
در جوابش تایپ می کند :
ـ دانش آموزی ؟
- are. Sevome tajrobi.
- u ?
ـ پشت کنکوری ام .
ـ در مورد چی حرف بزنیم!
- to room neveshte bodi ke donbale dost pa migardi. Manzor ?
ـ یعنی دوستی که آدم بتونه روش حساب کنه. علی الخصوص برای آینده! می فهمی که !
- dokhtar ya pesar ?
ـ خب معلومه دختر! از بین پسرها دوست به انداره کافی دارم!
- mage" gf" nadari?
ـ الان نه! با یکی تو نت آشنا شدم ولی بعد از چند روز از هم جدا شدیم.
- chera?
ـ همدیگه رو دیدیم ولی از هم خوشمون نیومد.بعدش هم اینکه اون تو دوستی بیشتر دنبال چیزهای غیر اخلاقی بود ولی من دنبال یک دوست پا می گردم که بشه روش حساب کرد!
ـ راستی وب داری ؟
- na
- u chetor ?
پسر به وبکمی که به کمک پایه کوچکی روی مونیتور نصب شده بود نگاه کرد، اما جواب داد :
ـ نه. وب ندارم!
ـ تو چی. تو دنبال کسی نمی گردی ؟
- khob chera.
ـ یعنی تا به حال پیدا نکردی؟
-
ـ اینه که گفتی یعنی چه؟!
دختر در حالی که از این تکیه کلام برنامه طنز تلویزیون خنده اش گرفته بود، شکلکهای خندان مسنجر را در جواب این سوال پسر send می کند و در ادامه می نویسد:
- dashtam ;vali ziyad azesh khosham nemiyomad. Bishtar vase tafrih bod.
ـ حالا چی باز هم برای تفریحه!
- age on moredi ke donbalesh migardam peyda beshe khob onvaght dige baraye tafrih nist!
ـ خونه تون کجاست ؟
- doro baraye meydone felestin
ـ چه جالب. آخه من هم الان همون نزدیکی هام.
ـ دوست داری همدیگر رو ببینیم؟ شاید از هم خوشمون بیاد!
- foran?
- ma bayad bishtar ba ham ashna beshim.
- va bishtar ba ham harf bezanim .
- kheyli ajale dari!
ـ خب همدیگر رو می بینیم و با هم حرف می زنیم.
ـ تازه بیشتر هم آشنا می شیم.
ـ عجلمم برای اینه که نمی خوام سر کار باشم. می فهمی که؟
- are mifahmam
- bashe garar bezarim
ـ کی؟
ـ تا نیم ساعت دیگه خوبه؟
- are
- koja?
ـ فروشگاه مرکزی سروش رو بلدی؟ اونجا خوبه؟
- are midonam kojast. Khobe
- Khob man az koja beshnasamet.
ـ من شلوار بگ آبی سفید و تی شرت مغز پسته ای تنمه. مدل موهامم تن تنه! یه کوله پشتی کرم رنگ هم همراهمه.
ـ تو چی ؟
- mantoye abi nafti tond.
- shalvare meshki
- rosariye bolande sefid
ـ باشه . تا نیم ساعته دیگه خداحافظ .
وهر دو آی دی sing out می شوند.
***
نیم ساعت بعد . روبروی کتاب فروشی :
پسر در حالیکه کوله را بر روی دوشش جابجا می کند، نگاهی به ساعتش می اندازد.مدام به دو طرف پیاده رو نگاه می کند و به دنبال دختری می گردد که مانتوی آبی نفتی تند و روسری سفید داشته باشد.
50 متر جلوتر دختری را می بیند که به سمت کتاب فروشی می آید، آن هم با همان مشخصات. با خود می گوید: شاید اون نباشه.
دلش تند تند می زند. چهره دختر در میان انبوه رهگذرانی که می گذرند، نا پیداست. دختر نزدیک می شود. مانتوی آبی نفتی و شلوار مشکی به تن دارد و روسری سفید رنگی هم بر سر نهاده است. پسر خود را مشغول ویترین کتاب فروشی می کند و زیر چشمی مراقب سمتی است که دختر از آن سو می آید.
دختر نزدیک تر می شود و از همان فاصله دور و بَر کتاب فروشی را می کاود. چشمش به پسری می افتد که تی شرت مغز پسته ای و شلوار بگ آبی دو رنگ پوشیده و کوله ای کرم رنگ بر دوش دارد.
جلو می رود: آقا ببخشید؟
پسر بر می گردد. و مبهوت دختر را می نگرد.
ـ اِه ! مریم!
ـ مهیار! تو اینجا چی کار می کنی؟
پسر نگاهش به مانتوی آبی نفتی خواهرش می افتد و دختر به تی شرت مغزپسته ای برادرش خیره می شود. ...
***
و این داستان این روزهای نوجوانان این مرز و بوم است.
***
اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)
بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم .
...
در برابر كسانى كه با وى به مشاجره برمی خاستند وى تنها به خواندن آياتى از قرآن اكتفا می كرد و يا عقيده خويش را با سبكى ساده و طبيعى بيان می كرد و به جدل نمی پرداخت.
زندگی اش، پارسايان و زاهدان را به ياد می آورد.
گرسنگى را بسيار دوست می داشت و شكيباييش را بر آن می آزمود.
گاه خود را چندان گرسنه می داشت كه بر شكمش سنگ می بست تا آزارِ آن را اندكى تخفيف دهد.
در برابر كسانى كه او را می آزردند چنان گذشت می كرد و بدى را به مِهر پاسخ می داد كه آنان را شرمنده می ساخت.
هر روز، از كنار كوچه اى كه می گذشت، يهودی اى طشت خاكسترى گرم از بام خانه بر سرش می ريخت و او بی آنكه خشمگين شود، به آرامى رد می شد و گوشه اى می ايستاد و پس از پاك كردن سر و رو و لباسش به راه می افتاد.روز ديگر با آنكه می دانست باز اين كار تكرار خواهد شد مسير خود را عوض نمی كرد.
يك روز كه از آنجا می گذشت با كمال تعجّب از طشت خاكستر خبرى نشد! محمّد با لبخند بزرگوارانه اى گفت: رفيق ما امروز به سراغ ما نيامد! گفتند: بيمار است. گفت: بايد به عيادتش رفت.
چنان متواضع بود كه عرب خودخواه و مغرور و متكبّر را به اعجاب وامی داشت.
زندگی اش، رفتارش و خصوصيّات اخلاقی اش محبّت، قدرت، خلوص، استقامت و بلندى انديشه و زيبايى روح را الهام می داد.
سادگى رفتارش و نرمخويى و فروتنی اش از صلابت شخصيّت و جذبه معنويتش نمی كاست.
هر دلى در برابرش به خضوع می نشست و هر غرورى از شكستن در پاى عظمتِ زيبا و خوبِ او سيراب می شد.
در هر جمعى برترى او بر همه نمايان بود.
به پاكيزگى علاقه فراوان داشت و در نظافت بدن و لباس بى نظير بود.
علاوه بر آداب وضو، اغلب روزها خود را شستشو می داد و اين هر دو را از عبادات می دانست.
در ميان جمع، بشّاش و گشاده رو و در تنهايى، سيمايى محزون و متفكّر داشت.
هرگز به روى كسى خيره نگاه نمی كرد و بيشتر اوقات چشمهايش را به زمين می دوخت.
اغلب دو زانو می نشست و پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمی كرد.
در سلام كردن به همه، حتّى بردگان و كودكان، پيشدستى می كرد و هر گاه به مجلسى وارد می شد نزديكترين جاى را اختيار می نمود.
اجازه نمی داد كسى جلوى پايش بايستد و يا جا برايش خالى كند.
سخن همنشين خود را قطع نمی كرد و با او طورى رفتار می كرد كه تصوّر می شد هيچ كس نزد رسول خدا از او گرامی تر نيست.
بيش ا ز حدِّ لزوم سخن نمی گفت، آرام و شمرده سخن می گفت و هيچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمی ساخت.
در حيا و شرمِ حضور، بى مانند بود.
هر گاه از رفتار كسى آزرده می گشت ناراحتى در سيمايش نمايان می شد، ولى كلمه گِله و اعتراض بر زبان نمی آورد.
از بيماران عيادت می نمود و در تشييع جنازه حضور می یافت.
جز در مقام داد خواهى، اجازه نمی داد كسى در حضور او عليه ديگرى سخن بگويد و يا به كسى دشنام بدهد و يا بدگويى نمايد.
***
سلامی بر او به بلندای بلندترین ماذنه های تاریخ که قرن هاست همه افتخارشان در سر دادن نام بلند و نامیرای اوست ... السلام علیک یا رسول الله یا محمد بن عبدالله...
.....
***
همیشه از اینکه چنین پیامبری داشته و دارم بر خود بالیده ام، اما راستش، همیشه از اینکه چنین پیروی برای او بوده ام، سر خجلت و شرمساری بر زمین دوخته ام ... کاش ...
***
اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)
بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم .
این روزها که در زیر ساخت های زندگی بشر امروزی دقیق می شویم، آنچه که بیش از همه خودنمایی می کند، قدرت و قواعدی است که بر این زیر ساخت ها سایه افکنده و بر آنها حکومت می کند. این روزها اگر به ساز و کارهای اقتصاد، سیاست، حکومت، فرهنگ و حتی به روابط اجتماعی ما بین انسانها با دقت بیشتری نظر بیفکنیم، خواهیم دید که تک تک آجرهای این زیر ساخت ها درد اسارتی را فریاد می زنند، که ناشی از حکومت شهوات بر آنهاست.
آن چه که بر قواعد دنیای امروزی بشر چون ماری سیاه و وحشتناک چنبره زده، حکومت شهوات است. اقتصاد و هدف، برآوردن میل های روبه فزون نفسانی،سیاست و هدف، ارضای هوس سیری ناپذیر خودخواهی و منیت پرستی و ...
شهوت، شهوت و شهوت. این روزها بوی عفن شهوت پرستی از روابط اجتماعی مان نیز بلند است . از محبت های نکرده و ایثارهای ندیده! از مهربانی های رو به مرگ و صمیمیت های به فراموشی سپرده شده!
بعضی وقت ها که دقیق تر می شوم، می بینم که این شهوت خواهی و شهوت پرستی ، به جان دینمان نیز افتاده است.
دیگر خدا را نه برای خدا، که خدا را برای ارضای خواهش ها و برآوردن و رسیدن به نداشته هایمان می خواهیم. اهل بیت را برای برآوردن آمال و حاجات می خوانیم. فقط کافی است به جملات خطبای روحانی در جلسات مذهبی دقت کنیم. چه در ایام عزا و چه در اوقات شادی، جمله " هرکی هر حاجتی داره، امشب وقتشه که بگیره" جمله ثابت همه مجالس است و این یعنی چه؟!!
خدا و اهل بیت برایمان تنها وسیله و دست مایه ای برای رسیدن به حاجاتند و به بیانی درست تر وسیله ای برای رسیدن به شهوات!
انگار حق با فروید بود که تمامی اعمال و رفتار انسان را بهانه ای برای ارضای میل جنسی ـ شما بخوانید شهوات ـ می دانست. این روزها که حتی اشک ها و عشق ها و محبت هامان نیز در حیطه حکومت شهوات اسیرند، و دوستی ها تا وقتی برطرف کننده نیاز و ارضا کننده خواسته ای باشند، محکم باقی می مانند، باید هم طول عمر روشنایی کم باشد و سیاهی و تاریکی بلند و طویل! که شهوت عامل تاریکی است و ظلمت!
و حال می فهمم که چرا آن بزرگ مرد آسمانی، آن پیامبر مهر و محبت و آن رسول عزیز تر از جان، از طول اَمَل بر ما می ترسید و مگرنه اینکه اَمَل همان شهوت های ریز و درشت ماست.
آهای! کسی بیاید و ما را از چنگال این حکومت خود خواسته شهوات، برهاندمان!
آهای! کسی هست؟!!
... صدا، آری، صدای سیب سرخی هست تا موعود!
***
اصلاحیه:
در متن قبل تاریخ شهادت " غلامرضا " را 15 اسفند درج کرده بودم، یکی از عزیزان تذکر دادند که تاریخ دقیق شهادت ایشان 19 اسفند ماه است و این اشتباه و نیز تعدد تاریخ شهادت ایشان ناشی از مفقود الجسد بودن ایشان تا مدتهاست.
به هر حال از تذکر به جای این عزیز دوست داشتنی تشکر می کنم و امیدوارم که تذکرات ایشان را در پی دیگر اشتباهاتم نیز همراه خود داشته باشم، که این تذکرات بی شک ره توشه ها و کمک حالی مناسب در این مسیرند.
راستش از اینکه می بینم چون ایشانی خواننده نوشته هایم هستند، کمی کار را بر خود دشوار می بینم، اما به هر حال اگر این خواندن ها همراه با چنین تذکراتی باشند، قطعا کمک حالم خواهند بود بس البته بسیار مفید.
باشد که نگاه اصلاح گرشان همیشه همراهم باشند!
***
اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)
بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم .
1- سلام! سال نوی همه مبارک! البته اگه چیزی از نویی اش باقی مونده باشه! از اون بالاتر، ماه ربیع الاول هم مبارک!
راستی صِله گرفتین!؟ من که گرفتم!! چرکی شدن گلو، تب، سکسکه ممتدی ه حلقمو آورده تو دهنم و هنوز هم گاهی دوباره شروع میشه، بعلاوه یه پنی سیلین و کلی هم آدولت کلد! ... هرچه از دوست رسد نیکوست !!!
2- از 28 اسفند تا 3 فروردین رفته بودم جنوب! شلمچه، اروند، هویزه که نه هویزه رویایی، دهلاویه و ... . در کل به جز دقایق ناب تنهایی که دست می داد، مابقی اش، سفر چندان خوبی نبود. به خصوص که همون اول سفر محسن نامرد(!) تنهام گذاشت و همراهم نیومد.
ولی تنهایی های قشنگی با خودم داشتم، به ویژه تو اروند یک کمی جلوتراز بقایای پل بعثت و تو هویزه سر مزار شهید حسین خوشنویسان!
ای کاش می شد این سفر رو تنها می رفتم نه با اردو و دسته جمع!
3- با بچه های محبّین سه شب ویژه شهادت آقام امام رضا (علیه السلام) برنامه داشتیم! جاتون خالی! شب آخر چه غوغایی که نشد! یه مشت نوجوان 16 تا 19 ساله چه ها که نکردند! غوغایی بود که نگو و نپرس! هیچ کس دلش نمی خواست که تموم بشه! همون شب بهم ثابت شد که اگر عقل باشه، عشق هم میاد! آره! اول عقل بعد عشق! ای کاش که خدا کمک کنه که این فلسفه تو ذهن این بچه ها بشینه! اول عقل و بعد عشق!
4- یا امام رضا! آقاجان! خودم به روسیاهیم واقفم. اما تنها رئوفیت شماست که گستاخم می کنه برای خواستن! اون جوونی که این روزها مهمان شماست، همون جوونی که خود شما باعث آشنایی بیشتر من با اون شدید، خودتون هم می دونید که خیلی خیلی به نگاه لطف و گوشه چشم مهرتون نیازمنده! آقا جان! منِ از راه افتاده واسه خودم چیزی نمی خوام، اما آقا اونو کمکش کن که ... !
داشت می اومد، تلفنی بهم گفت، دارم می رم پابوس! و حالا من به شما می گم: آقا! اون اومده پابوس! شما دستشو بگیرید!
آقام! آقام! ... آقام! آقام!
5- این روزها این قدر کفرگویی ها و کفر اندیشی هام زیاد شده که احتمال می دم، همین وقتها مامورین اداره افکار(!) بیان سراغم، و من هم تبخیر(!!) بشم! ( یاد 1984 اورول بخیر)
ولی چه باید کرد؟ بد فهمی و کج اندیشی مسند نشینان و مروجان خداخواهی گاهی چنان بلایی بر سر فکر و اندیشه آدمی می آورد که گفتنی نیست! راستش این جور وقت ها تنها شنیدن صدای حضرت آیه الله مکارم آرامم می کند و خواندن کلام عقل مدارانه آیه الله مصباح! کتاب " آفتاب ولایت " آیه الله مصباح همین جا دم دست است. پس چه جای تردید؟!
6- یه رفیق سید دارم بچه نیشابوره! 18 سالشه! خیلی دلم براش تنگ شده بود! امروز بهم زنگ زد! بعد مدتها تلفنی یه 25 دقیقه ای با هم صحبت کردیم. هر چند از دل گرفتگی ها و مشکلاتش گفت، اما نشاطی که تو کلامش جاری بود کلی بهم حال داد!
خدایا! تنها نذارش که می دونم نمی ذاریش! تو این درگیری های ذهنی و تو یافتن مسیر درست زندگی و در راه تلاش برای دست یابی به عزتی که دنبالشه، کمکش کن، باشه خدا!!
7- یادم بمونه 15 فروردین سالروز شهادت غلامرضا ست! دو سه ماهی میشه که ازش بی خبرم! ... شاید همینطور بی خبر بمونم! فقط پانزدهم یادم بمونه!
این هم بخشی از نوشته یکی از هم رزمای غلامرضا که تو وبلاگش تو آخرین پست های سال 84 برای غلامرضا نوشته، البته امیدوارم که اون همرزمش این نوشته رو نخونه چون نمی دونه که من هم خواننده وبلاگشم:
« روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
غلامرضا وقتی غزلیات حافظ را زمزمه می کرد چنان بنظر می آمد که دارد کتابی مقدس را می خواند. می رفت گوشه ای چهار زانو می نشست و مثل گهواره تکان می خورد. کتاب جیبی حافظ همیشه با او با بود با جلد چرمی به رنگ صورتی. گاهی موقع خواندن چیزی در درونش می جوشید و صورتش سفید و سفیدتر می شد مثلاً داشت کیف می کرد. آن وقت هم که داشتم کوله پشتی اش را خالی می کردم تا وصيت نامه اش را بردارم با دیدن دیوان حافظ، یکباره حالم دگرگون شد. »
8- ... یا امام رضا علیه السلام
***
اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)
بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم .
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) :
پاره تن من در خراسان دفن خواهد شد، هيچ گرفتار و گنهكارى او را زيارت نكند جز اين كه خداوند گرفتارى او را برطرف سازد وگناهانش را ببخشايد. (1)
درود بر تو/اى هشتمين سپيده/- اگر از سايه ساران درود مى پذيرى-/باران نيز به اِزاى تو پاك نيست./ و بر ما درود/اگر فاصله خويشتن تا تو را ،تنها بتوانيم ديد-/اى آفتاب،/ ما آن سوى ذرّه مانده ايم!
* * * *
امام رضا (علیه السلام ) :
هر امام و رهبرى، عهد و ميثاقى بر پيروان و دوستدارانش دارد و همانا يكى از اعمالى كه نمايانگر وفادارى و اداى ميثاق است، زيارت آرامگاه آنان است. (2)
من آن پرنده مهاجرم/كه هزار سال پريده است/اما هنوز،/سواد گنبدت/پيدا نيست./ آوخ كه بال كبوتران حَرَمت/از چه تيرهاى زهرآگين خسته است/شكسته است./
* * * *
امام رضا (علیه السلام ) :
كسى كه با دورى راه مزار مرا را زيارت كند، روز قيامت در سه جا [براى کمک نمودن] نزد او خواهم آمد و او را از بيم وگرفتارى آن موقفها رهايى خواهم بخشيد: هنگامى كه نامهها [ىاعمال] به راست و چپ پراكنده شود، کنارصراط وهنگام سنجش اعمال. (3)
اى عرش !/ اى خون هشتم !/ نيرويى ديگر در پرم نه !/ كه ما را هزار سال/نه رهتوشه اى بر پشت بود/و نه شمشيرى در دست !/ و مگر در سينه ،/عشق مى افروخت/مى سوخت ،/كه چراغ تو ،/روشن ماند./
* * * *
امام رضا (علیه السلام ) :
هر كه مرا زيارت كند در حالى كه حق و طاعت مرا كه خدا بر او واجب كرده بشناسد، من و پدرانم در روز قيامت شفيع او هستيم و هر كه ما شفيع وى باشيم نجات يابد. (4)
گل مُهره هاى ضريحت/دلهاى بيرون تپيده ما/تبلور فلزى ايمان است./ چنان گسترده اى/كه جز از حلقه ضريحت نمى توان ديد !/ تو را بايد تقسيم كرد/آن گاه به تماشا نشست/خاك تو ، گستره همه كائنات/و پولاد ضريحت/قفسى ست/كه ما/يارايى خود را/در آن به دام انداخته ايم/تو سرپوش نمى پذيرى/طلاى گنبدَت/روى زردى ماست/از ناتوانى ادراكمان از تو/كه بر چهره مى داريم
* * * *
امام رضا (علیه السلام ) :
من به زودى مظلومانه با سم به قتل خواهم رسيد. پس هركه با شناخت زيارتم كند خداوند گناهان گذشته و آينده او را ببخشايد. (5)
رشته اى از زيلوى حَرمت/ زنجير گردن عاشقان/و سلسله وحدت است/و خطى كه روستاها را به هم می پیوندد.
* * * *
امام رضا (علیه السلام ) :
اين بارگاه بوستانى از بوستانهاى بهشت است، و محل آمد و شد فرشتگان آسمان، و همواره گروهى از ملائكه فرود مىآيند و گروهى بالا مىروند تا وقتى كه در صور دميده شود. (6)
كاش ( ايستاده) بوديم !/تو ايستاده زيستى/هر چند/با ميوه درختى گوژ و نشسته/مسمومت كردند/.اما ،/شهادت/ تو را ايستاده ، درود گفت./ و اينك جايى كه تو خوابيده اى/همه كائنات به احترام ايستاده است./
چون مورچه/بر كاغذ راه افتاده است/اى بلند !/سليمان وار/ پيشِ روى رفتار من/درنگ كن !/ سپاه مهرت را بگو/نيم نگاهى به جاى مورچگان بيفكند./
تو امامى !/هستى با تو قيام مى كند/درختان به تو اقتدا مى كنند/كائنات به نماز تو ايستاده/و مهربانى/تكبيرگوى توست/عشق/به نماز تو/قامت بسته است/و در اين نماز/هر كس مأموم تو نيست/(مأمون) است !/درست نيست/
شكسته است./ تاريخ چون به تو مى رسد/طواف مى كند./
يا كلمة الله !/عرفان در ايستگاه حَرمت/پياده مى شود/و كلمه/چون به تو مى رسد/به دربانى درگاهت/به پاسدارى مى ايستد !/ شعر من نيز/كه هزار سال راه پيموده/هنوز ،/بيرون بارگاه تومانده است./ (7)
پی نوشت :
------------------------------------
1)عيون اخبارالرضا، ج2، ص257.
2) بحارالانوار، ج100، ص116.
3)وسائل الشيعه، ج10، ص433.
4) همان، ج5، ص436.
5) همان، ج10، ص438.
6) بحارالانوار، ج102، ص44.
7) شعر از : استاد علی موسوی گرمارودی
***
اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)