تبليغاتX
باران عدل
روز عدالت بر ستمگر سخت تر از روز ستم بر ستمدیده است. امام علی (علیه السلام)

 

 در آئین هندو، رسم زیبایی است که البته نکته های فراوان در خود دارد. یک فرد وقتی می خواهد، وارد معبد یا پرستش گاه شود، معمول است که یک شاخه گل نیلوفر، به دست می گیرد و یا آنرا به لباس خود می آویزد و آنگاه قدم در داخل معبد می گذارد.

و اما تفسیر این حرکت چیست؟!

 

پیش تامل:

آئین های شرقی لبریزند از رازها و رمزهای کشف ناشده. سرشارند از نکته های ریز و درشت. و نیلوفر، این گل زیبای مرداب، به عنوان رازی شگرف، اما زیبا در سراسر این آئین ها حضوری همیشگی و پر رنگ دارد. از هندوئیسم گرفته تا بودا و شینتو.

و نیلوفر بخشی از این طبیعت ژرف و افسون گر اطراف آدمی است و به راستی چه سرّی است که انسان شرقی، در اوج کمال خود و در منتهای مطلوب خود که ان را در قالب های دینی عرضه کرده، حضور طبیعت اطراف آدمی را این چنین پر رنگ کرده است؟!

و آیا جز به این دلیل است که در پدیده های اطراف، ظرایفی است برای " اولی الالباب" تا بیشتر از پیش، اندیشه کنند؟ افلا یتفکرون؟!

 

و اما تفسیر به دست گرفتن نیلوفر!

بنده، وقتی با گل نیلوفر، پای در خانه صحبت و هم کلامی با معبود می نهد، به دنبال بیان این مفهوم است که خطاب به خداوندگار خود بگوید: خدایا! تو کسی هستی که می توانی از دل منجلاب و لجن های مرداب، گل نیلوفری به این زیبایی برویانی!

و تو که از دل مزبله ها، این چنین زیبایی آفرینی می کنی،می شود که از دل منجلاب دنیا و جامعه، مرا نیز چون نیلوفرِ زیبا، زیبا بپرورانی؟

و آیا شود که ما نیز نیلوفری باشیم؟!

چه ناگاه، به یاد آن عزیز ازدست رفته افتادم که در مناجاتش، اینگونه می سرود: مرا کسی نساخت، خدا ساخت، آن گونه که خود می ساخت!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 23:58  توسط سجاد ستوده   | 

 

امشب به اندازه بیست پست، حرف برای نوشتن دارم. آنقدر حرف دارم که می دانم وقت برای نوشتن نمی کنم.  تا چه شود!

1ـ امروز یکی از دوستان می گفت: چندی پیش در یک مسابقه دو و میدانی به مناسبت گرامی داشت خاطره شهدا شرکت کرده بودم. متولی مسابقه هم یکی از این نهادهای پرمدعای فرهنگی بود که ادعاهای عجیب و غریب آقایان گوش فلک را کرده و انگار آسمان سوراخ شده و فقط همین حضرات افتاده اند پائین!! بگذریم.

این رفیقمان می گفت اول مسابقه اعلام کردند، شرکت کننده هایی که از خانواده های شهدا هستند، مسابقه رو 5 دقیقه زودتر شروع می کنند!!!!!!!!!!

شاخ درآوردم یک متر، یک خورده کمتر!!

الحق و الانصاف این هنری را که ما در لجن مال کردن ارزش های اصیل مان داریم، هیچ کس ندارد. دست آقایان پرمدعا هم درد نکند. هر چند بیشتر از این هم نمی توان انتظار داشت!

 

2ـ با یکی دیگر از دوستان بودیم. قدم می زدیم و گفتمان می کردیم . سر یک قضیه ای برگشت و گفت: مگر نه اینکه بنی آدم همه اعضای یک پیکرند.

خانم میانسالی جلویمان راه می رفت. سریع برگشت و گفت: پسرم این حرف مال قدیم ترها بود، الان دیگه این حرف معنی و مفهوم نداره!! چند کلام بین مان رد و بدل شد. آخر،  برگشت و با کلام محبت آمیزی گفت: ان شاء الله که شما اعضای یک پیکر بشید!!

 

3ـ دلم برایش خیلی تنگ شده بود. آغاز آشنایی مان بر می گردد به حرم امام رضا (علیه السلام). آن هم در چه سفری! برایش زنگ زدم. فکر نکنم بیشتر از دو دقیقه با هم حرف زده باشیم . زود قطع کردم. نمی دانم چرا؟ اما بعد از اینکه گوشی را گذاشتم با خودم گفتم ای کاش زنگ نزده بودم. ... بگذریم!!

 

4ـ دیروز یک مقاله از دکتر مصطفی ملکیان که در فصلنامه " مینوی خرد " چاپ شده، خواندم . مقاله آن چنان به دلم چسبید که حد نداره! از دیروز تا حالا، گه گاهی که خلوت و تنهایی دست می دهد، مدام به جملاتش فکر می کنم. واقعا که بهمم ریخت.

موضوع مقاله پیرامون " نقش روشنفکر دینی و سنت دینی" بود. پیش تر دکتر ملکیان را با کتاب جامعه و تاریخ ایت الله مصباح می شناختم. کتابی که توسط دکتر جمع آوری شده و البته آن قدر با اخلاص کار کرده که اگر آیت الله مصباح در مقدمه کتاب اسم ایشان را نمی آوردند، کسی متوجه نقش ارزنده ایشان نمی شد. 

ان شاءالله اگر توفیق شد، بخش هایی از مقاله را بعدتر در " تاملات " می نویسم.

ولی خودمانیم، ای کاش ......... هیچی، ولش کن!!!!

 

5ـ دیشب یه جایی یَک ( به فتحه " ی " خوب دقت کنید!) مراسم تلفیق و یکی شدنی بود که نگو و نپرس. اواخر جلسه بود که رفتم و نشستم. موقع رای گیری شد. برای خالی نبودن عریضه و البته برای اینکه بعدا حرفی باقی نماند خودمان را کاندیدا کردیم. ( اخلاص را حال می نمائید. دو زارش را اگر پیدا کردید، سلام برسانید!!)

کلی رای آوردیم. از جمع حدود 50 نفر فقط 6 تا. یعنی به جز خودم، فقط 5 نفر دیگر به من رای دادند. تا خود 2 شب، با بعضی از بچه ها بساط خنده و مسخره بازیمان جورِ جور بود. کلی حال کردم. ...

دل کلی از مومنین و مومنات را شاد کردیم. یه سری از دوستان خودمان که به عدد 6 می خندیدند واز طرف دیگر دل بعضی از مدعیان ارزش ها و یگانه منادیان پاک و عاری از خطا و گناه دین که احتمالا با حوریان بهشتی نسبتی سببی دارند، این دسته دوم دلشان از این باب خوش بود، که خلاصه از امثال ما منحرفان فکر و اندیشه در میانشان خبری نخواهد بود. ... الحق که دیشب چقدر خندیدیم. ...

 

6 ـ پارچه سیاه ها کم کم، گوشه و کنار شهر بالا می روند. محرم هم آمد. امشب رفته بودم برای اصلاح. دوستمان داخل مغازه اش نوار نوحه گذاشته بود. پرسیدم اول محرم کی می شه؟ گفت: یکشنبه.

به همین زودی محرم هم آمد. همین طور که نوار نوحه را گوش می کردم، گفتم: یادش بخیر، قبل تر ها چه حس و حالی که نداشتیم. اما حالا...

می دونی دلم دوباره مسته

دوباه دلم امشب شکسته

 

7ـ ای کاش برای این یه بیت یک نفری که دلم می خواد، آمین بگه:

از حرم امام رضا (علیه السلام) بال و پرم بده خدا

پر بکشم تا علقمه، به زیر پاهای آقا

 

8ـ تمام شماره های دلم مال شماست آقا. السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:8  توسط سجاد ستوده   | 

 

1 ـ دیروز برای انجام کاری رفته بودم قزوین!! در مسیر راه برف نشسته بود و البته فوق العاده زیبا! در این فصل سال رنگ قهوه ای کوه های جاده رشت ـ تهران واقعا زیباست. یک جورایی آدمی را یاد اصل و ریشه خودش می اندازد. درختان، دیگر، سبزی، بر جان ندارند و کوه های سنگی اطراف جاده، لختِ لخت، قهوه ای رنگ می شوند و قهوه ای رنگ باطن کوه است.

 به یاد می آورم دوران کودکی را که هر وقت نقاشی می کشیدم، منظره کوه عضو همیشه ثابت نقاشی های من بود و البته رنگش هم همیشه قهوه ای، قهوه ای تند!!

و این رنگ که بر جان کوه می نشیند، یاد فطرت آدمی می افتم و البته این یاد آوری یک جورایی با نظرات متفکران اگزیستان قاطی و پاتی می شود و البته تر برای جلوگیری از متهم شدن!!!!!، فورا سری تکان می دهیم که برادر! این فکرهای پلید!!!! چیست که داری به آنها می اندیشی!

اما نباید فراموش کنیم که اصلیت وجود آدمی، اصلی ترین و مهم ترین بهانه ارتباط گیری با آنهاست. اگر در روابط مان با یکدیگر بر اساس این اصل عمل کنیم که همه به آن دلیل که گوشت دارند و پوست و استخوان و خون در رگ هایشان جاری است و به همین دلیل شایسته احترامند، آن وقت است که می توان ادعا کرد، روابطی ساخته ایم که اساسش فطرت اصلی آدمی است. بگذریم. ازکجا به کجا رسیدم... والبته اینها همه از سحر رنگ قهوه ای است.

 

2 ـ مدتها دنبال یک جلد کتاب می گشتم . خیلی جاها را هم گشتم، اما نتوانستم پیدایش کنم. اما دیروز به دستش آوردم . مدتها بود که دنبال " لب لباب مثنوی " می گشتم، اما خب نمی یافتم و دیروز در یک کتابخانه شخصی پیدایش کردم . چاپ 1319. مولوی خوانی را از شرح خطیب رهبر شروع کردم و بنا به توصیه استادی که البته الان دیگر در ایران نیست، به دنبال این مجموعه می گشتم که بالاخره پیذایش کردم . هرچند، امانت است، اما همین هم خودش کلی است.

باز بیائید و بگید قزوین نرید که خطر داره!!!

 

3ـ مثل اینکه دوباره داغ کردم و قاط زدم!

چی بگم که خیلی تنهام، می دونی یاری ندارم

چی بگم که غیر غصه،  دیگه دلداری ندارم

هیچ کسی پا نمی ذاره به سراچه خیالم

هیچ کسی نداد جواب این سوال بی جوابم

هر کی اومد دو سه روزی، از دلم بازیچه ای ساخت

دلم هم مثل عروسک، ساده بود، دل به دلش باخت

گله و گلایه ای نیست، بی وفایی رسمه عشقه

عاشقا، تنها می مونند، تنهایی مرامه عشقه

آهای فریاد رسی نیست؟!!

 

4 ـ یک سوال!؟

دیروز تو قزوین دیدم که تمامی خیابان های مرکزی قزوین یک طرفه اند. داخل شدنش راحت بود اما بیرون اومدن ازش با کرام الکاتبین بود(!) راستی چرا تو قزوین خیابون ها این جوری اند؟!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:3  توسط سجاد ستوده   | 

 

تاملات (!)

از این پس گاه گاهی برخی از مطالب جالب توجه و البته قابل تامل و دقت که در جاهای مختلف دیده و یا می خوانم را در این بخش درج خواهم کرد.

این مطالب گاها گفته های دیگران، شعر، امثال،روایات و یا نکته های رفتاری ای هستند که به نظرم قابلیت اندیشه و تامل بسیار دارند. پیشتر شبیه اینچنین جملاتی را در دفتری ثبت می کردم که از این پس این صفحه مجازی حکم همان دفتر را برای ثبت شان خواهد داشت.

----------------------------------

 

نیکسون گفت: ما در رقابت با شوروی باید در دو جنبه پیروز شویم . ((اقتصاد و ایدیولوژی ))

درزمیته ی اقتصاد غرب به طور جدّی تلاش کرد و از شرق  سبقت گرفت امّا در زمینه ی ایدیولوژی و به منظور بی هویت کردن روشنفکران و حس توده های مردم جوامع فرهنگی شرقی تلاش خود را در قالب  یک جنگ فرهنگی آغاز نمودند. درواقع آن عامل اساسی که موجب فروپاشی شوروی شد، همان « جنگ فرهنگی » آمریکا بودکه با مهارت کامل و با صرف هزینه های گسترده بر دانش و بینش و رفتار مردم، نخبگان، مدیران، دولتمردان شوروی و بلوک شرق تأثیرگذاشت.

 همچنین با ابزار های رسانه ای و کاهش ظاهری دشمنی و نزدیک شدن با کشور هدف (شوروی) تدریجاً در دوران جنگ سرد و با اعمال روش های فرهنگی در یک برنامه ریزی استراتژیک و با تأثیر گذاری براندیشه و روان آنان و رشد طرفداران خود در جامعه شوروی نهایتاً ایالات متحده ی امریکا بدون شلیک حتی یک تیر، امپراتوری شرق را از طریق « جنگ سرد فرهنگی » و با روش « فروپاشی از درون » ساقط نمود.

جنگ  سرد فرهنگی درتمامی ابعاد فرهنگی، هنری و فکری صورت گرفت. سازمان های اطلاعاتی امریکا با تأثیرگذاری بر نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران، فیلم سازان، منتقدان و دانشگاه ها و مراکزعلمی و فرهنگی و حتی شخصیت ها و نخبگان علمی، سیاسی و اقتصادی و نظامی شوروی عملاً نقش تعیین کننده ای در فروپاشی از درون امپراتوری شوروی ایفا نمودند.

کیهان ـ شماره 18034 ـ صفحه پاورقی

 

پیش تامل!!!

از سالها پیش بحث جنگ فرهنگی یکی از مباحث ذهنی مورد علاقه ام بوده، که گاها در مجالس و مباحث مختلف از آن سخن می راندم. الانه هم با آنکه سالها از آن دوران گذشته و با گذشت زمان انتظار آن است که دغدغه ها و اسباب اندیشه تا حدودی دگرگون شوند، اما باز با این گاها به آن اندیشیده و گاها اعمال و رفتارها و فعالیت های فرهنگی متفاوتی را برخواسته از این موضوع ذهنی انجام می دهم.

جو گیر نشده ام، اما بی شک جنگ فرهنگی امر محتومی است که سالیان طولانی است که فرهنگ و جامعه ایرانی دست به گریبان ان است . شدت خسارت های ناشی از این تهاجم نیز عیانِ عیان است.

اما یک سوال:

ما، نخبگان فکری و فرهنگی ما، حوزه علمیه ما، دانشگاه ما، صدا و سیمای ما، منابر رسمی و غیر رسمی ما، شورای عالی انقلاب فرهنگی ما  و ... در این زمینه چه کرده ایم و چه کرده اند؟!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:20  توسط سجاد ستوده   | 

 

 صدايي

كه با نوازش، سرود مي خواند

                              سرود مرگ.

و چشماني

كه سعي در مهرباني دارند

اما چه سود كه از حدقه بيرونند.

و نگاهي

كه به دل نمي نشيند

دستانش;

چيزي را پنهان مي كنند.

و دلي كه

محبت مي پراكند

اما

به رنگ كينه !

با زيركي مي گويد:

من دوست توام !

 

***

آسمان دلم براي تو

برق چشمانم نثار تو

شيريني لحظاتم آنِ تو

محبت حاصل از عشقم

تقديم تو

و اصلا

هستي ام براي تو

آخر، تو

        دوست مني

 

***

صدايي

از وراي سر مرا مي خواند

و ناگهان:

تيزي خنجري

                 جگر سوز !!

 

آه!

اين دستها چقدر آشنايند!

 

1/12/81

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 22:34  توسط سجاد ستوده   | 

 

 اردیبهشت ماه امسال بود که شایعه حضور رئیس جمهور در گیلان نقل اکثر محافل استان بود. دوستی دارم که مغازه خطاطی و پرده نویسی دارد، آن روزها پرده های فراوانی از جاهای مختلف به او سفارش داده شده بود. در یک مورد پرده ای به طول 15 متر از سوی یک شرکت خصوصی به او سفارش دادند.

اما خب خبری از رئیس جمهور نشد. بعدتر بعضی ها اختلافات بین برخی از مسئولین استان را دلیل نیامدن رئیس جمهور دانستند.

اواخر شهریور بود که دوباره این شایعه ورد زبان ها شد. احمدی نژاد به زودی به گیلان می آید. اما باز خبری نشد.

اوایل آذر ماه بود که دوباره این بحث جدی شد. حتی بعضی ها که در استان مسئولیت هم دارشتند، برای این سفر تاریخ مشخص کرده بودند و اعلام می کردند: قبل از انتخابات احمدی نژاد به گیلان می آید.

خودم هم در همین زمینه به جلسه ای در استان دعوت شدم که یکی از سخنرانان آن جلسه استاندار بود. ایشان هم از همین حرفها زد.

اما احمدی نژاد نه تنها قبل از انتخابات به گیلان نیامد که بعد از آن هم به کرمانشاه رفت.

 

 

 

هفته پیش استاندار گیلان در جلسه مطبوعاتی خود خبر از حضور رئیس جمهور در این هفته داد. اکثر مطبوعات هم این صحبت های ایشان را تیتر خود کردند.

این عکسی را هم که می بینید، دیروز در یکی از کیوسک های مطبوعاتی گرفتم که نشریات استان خبر از حضور رئیس جمهور در استان آن هم در روز سه شنبه می دادند.

اما خب، احمدی نژاد سه شنبه نه تنها به شمال نیامد بلکه به جنوب رفت و لباس عربی بر تن کرد.

.... چه خبرتون جماعت. احمدی نژاده! امام زمان که نیست هی روی اومدن یا نیومدنش دعوا می کنید . میاد بابا!!

چندی پیش یکی از مسئولین استان در جواب این سوال که رئیس جمهور کی به گیلان می آید، برگشت و گفت: احمدی نژاد برای چی می خواد بیاد. بیاد که چی بشه. ما همه بودجه های اختصاصی سفر ایشون به گیلان رو تابستون تو متمم بودجه آوردیمو و پول رو هم گرفتیم!!!!

میاد عزیزم! میاد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 0:46  توسط سجاد ستوده   | 

 

1- اول از همه سلام.

 

2- ذی الحجه است و خیلی ها الان مکه مُحرمند. ما هم این سالها خیلی خوندیم اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام، اما خب مثل اینکه ... بگذریم.

 خیلی وقته با خدا قهر کردم و عهد دارم که این حرفها رو اصلا بهش نزنم. بی خیال...

 

3- اوایل آذر بود که اومد سراغم. از اونهایی که همیشه از حرف زدن باهاش لذت بردم. قبل ترها با عقایدش علنی مخالفت می کردم و یه جورایی بهش برچسب می زدم اما خب زمان که می گذره واقعیتها خودشو بهتر نشون می دن! حالا با خیلی از حرفهاش هم عقیده ام.

تو استان دیگری زندگی می کنه اما هر وقت میاد گیلان یه سری هم به ما می زنه. حرفهاش اونقدر دوست داشتنی و فکر کردنیه که گاها بعد اینکه می ره می شینمو هر چی از حرفهاش که به یادم مونده رو می نویسم تا بعد تر بیشتر بهش فکر کنم.

شنیدم که داره می ره حج. گفتم دهه رضوی که تموم شد بهش زنگ می زنم. اما اون خودش زودتر اومد.

از حج گفت و از فلسفه شخصیش نسبت به این عبادت. ازش خواستم که حس و حالشو تو این سفر برام بنویسه! خندید گفت من می خوام ........... ( گفتش اونقدر روح بهم زنه که بذارید بمونه برای خودم.) آخر سر گفت: اگه شد برات یه چیزی می نویسم.

نمودنم این روزها یادم هست یا نه، اما من که همش به یادشم.

حجَّم قبول!!!!!!!!!!!!( بچه پر رو!!!)

 

4- از دیشب داره یک ریز برف می باره! از برف بی نظیر دو سال پیش، مردم مثل مار گزیده می مونند. همین که یه برف کوچیک می باره همه به جنب و جوش می افتند، از ترس تکرار اتفاقات دو سال پیش. البته حق هم دارند. همین که چند سانت برف می شینه برق قطع می شه و آب هم دنبالش. صبح رفتم که دوش بگیرم. آب قطع شد. از صبح تا حالا هم چندین و چند بار برق رفته و اومده . همین الانم که دارم پشت رایانه این مطالب رو براتون تایپ می کنم، مهتابی اتاثم روشن نمیشه!!!!

.........بعضی وقتها حق رو می دم به دیگران .......

 

5- موندم که چرا هم کلامی با این بشر این قدر برام شیرینه. امروز تو این سوز سرما و تو این حجم برف، سه ساعت و نیم نشستیم و با هم از همه جا حرف زدیم .

دارم کم کم به اتفاقات عالم برزخ ایمان میارم!!!!!!!

آخر سر گفت: درد عشقی کشیده ام، کُمپِرِس!.............

 

6- من که وقتی یه نم کوچیک بارون می زنه، دلم می گیره، اون وقت زیر بارش این برف باید به کجا پناه ببرم.

دل خسته که بودیم، حرف های امروز بعداز ظهرم با ف...  دل خسته ترم کرد. برای یکی پیغام فرستادم که دل تنگم، جوابمو داد که دل تنگی کدومه، من دل گشادم!!

اما چه باید کرد؟!

وقتی نیستی هرچی غصه است تو صدامه

وقتی نیستی هرچی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی، دارم هر ثانیه از غصه رفتنت می سوزم

کاشکه بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم

 

7- از بعد جلسه خصوصی شام ولادت و حرف هایی که زدم، بعضی ها بدجوری مهربون شدند. اون قدر هم راه و هم کار شدند که داره حالم بهم می خوره! عقَّم گرفته! به یکی گفتم اگه می دونستم این طور میشه اون حرفها رو زودتر می زدم.

ما که تو این قمار یه بازنده همیشگی و از پیش تعین شده ایم . اون ها هم همیشه برنده! چه میشه کرد، اما اگه قراره اینطور بگذره یه روز نوبت ما هم میشه، اما صاحبمون خودشم می دونه که هیچی نمی گم. هر چه بادا باد! تو زندگیم یاد گرفتم که وقتی می بازم، سربلند ببازم. و من عمری است که سربلندم!

 

8- پریروز شنیدم که پیرمرد چند هفته است، فلج شده. به خودم لعنت کردم که چرا حواسم نبوده و زود تر نفهمیدم. با چند تا از بچه ها رفتیم پیشش. ما رو که دید، شروع کرد گریه کردن. ما چنذ تا تعارف تیکه پاره کردیم که نه ان شاءالله دوباره سرپا می سیدو از این چرت و پرت ها.

دو تا فحش به خودم دادم که چرا اومدم پیشش و ماراحتش کردم. هرچند بعد از چند دقیقه خودش شروع کرد برامون حرف های خنده دار زدن.

زندگی همینه دیگه...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:52  توسط سجاد ستوده   | 

 

 چندی پیش یکی از بچه ها گفت: دیروز با فلانی بودم که یهو حالش بهم خورد. بردیمش بیمارستان ...

بعدتر شنیدم که دکترا گفتن مشکل روحی داره!

بهم زنگ زده بود و کارم داشت. گفتم باید ببینمت. اومد.

گفتم: دل نگرانتم. چرا حالت بهم خورد؟

نگاهم کرد و سرش رو پائین انداخت و گفت: هر کی ندونه، شما که می دونید. پس چرا می پرسید؟

گفتم: خب، حالا.

برگشت و گفت: براش خواستگار اومده، مجبوره که قبول کنه، من هم نمی تونم...

دلم لرزید، با خودک فکر کردم که در این وانفسای هوس پرستی و هوس رانی، چنین عشق های پاک و بی آلایشی، درست مثل مروارید، ناب و کمیابند.

راستی نمی دونم که مجنون در فراق لیلی حالش بهم خورده بود یا نه؟!

این رو هم بگم که بعدتر بهم گفت: براش گریه هم کردم ...

... بگذریم

اون چیزی که عشق رو به وجود میاره، چیزی جز فراق نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 0:37  توسط سجاد ستوده   |