تبليغاتX
باران عدل
روز عدالت بر ستمگر سخت تر از روز ستم بر ستمدیده است. امام علی (علیه السلام)

 

اين مطالب رو تو چند روز گذشته نوشتم اما وقت نكردم كه بذارمش اينجا. همه رو با هم مي ذارم.

 

***

چهارشنبه 16/3/86

مجموعه نوشته هاي تقريبا 4 سال اخير رو، همه رو گذاشتم كنار هم و بعد ريختم توي رودخانه پرآب وسط شهر!

كاغذ هاي A4 خط خطي، وسط آب گل آلود غوطه مي خوردند و بالا و پائين مي رفتند. دلم اصلا نسوخت. دلم اصلا نسوخت كه عصاره 4 سال انديشه و احساس رو دادم به دست آب روان و گل آلود كه با خودش ببره! همه رو ريختم تو رودخانه و بعد واسادمو و رفتنشونو نگاه كردم.  

 

***

پنج شنبه 17/3/86

عصر براي خداحافظي آمد پيشم! امشب از اينجا مي رود. يك ساعتي با هم بوديم.

برايم از كارهاي فعلي اش گفت. تا حدودي راضي بود. از جاهاي مختلف گفت و چيزي كه برايم جالب آمد، خاطره يك قرار ملاقات با ( .... )  بود.

گفت مشكلي داشت. توسل كرد. در خواب به او گفتند كه فردا ساعت 6 صبح، قلان جا باش! فلاني هم خواهد امد.

بنده خدا 5 صبح پاي پياده حركت كرده و بعد از 45 دقيقه به مكان قرار رسيده بود، اما خب از (....) كه البته بي خبر از اين قرار بود خبري نمي شود.

درست سر ساعت 6 صبح و در همان مكان، پيرزني را مي بيند كه مشغول انجام كاري است اما به تنهايي توان انجام آن كار را ندارد.

به سمتش مي رود و كمكش مي كند و پيرزن دعايي در حق او مي كند.

تا 7 صبح منتظر (....) مي ماند و البته از او خبري نمي شود.

بعدتر مي فهمد كه آن پيرزن مادر يكي از شهداي شهرمان بوده است. و وقتي متن دعاي پيرزن را برايم تعريف مي كند، مي بينم كه آن مشكلش هم در پي اين دعا، حل شده است.

در تحليل اين قرار ملاقات، ناتوان ناتوانم...

وقتي خواست برود، تنگ در آغوشش كشيدم. خداحافظي كرد. چند قدم رفت و لحظه اي ايستاد و رو به عقب به من نگاه كرد و آن گاه رفت. ...

دلم لرزيد. خيلي هم لرزيد.

 

***

جمعه 18/3/86

مشكلي داشت. يك بار با او صحبت كردم كه حلش كند. سخت گريه كرده بود كه خودم هم موندم كه چه كنم. شب تصميم گرفتم كه با او صحبت كنم. تفعلي به قرآن زدم. آيه آمد كه:  روزه سكوت بگيرجانم! 

لابد در پس اين روزه سكوت او هم مثل مسيح كه خودش از خودش دفاع كرده بود او هم خودش قضيه را حل خواهد كرد.

 

***

شنبه 19/3/86

امروز وزير ارشاد اومده بود شهر ما! اون هم براي افتتاح مجتمع فرهنگي هنري شهر مه البته حسابش از دستم در رفته كه كلنگش چه سالي به زمين خورده! تا جايي كه يادمه برمي گرده به سفر رهبري به گيلان!

براي  مجموعه فرهنگي اي كه برخي از كارهاش به عهده منه دعوت نامه فرستاده بودند براي حضور تو اين مراسم! مسئول اينترنت مجموعه رو برداشتم و رفتيم به مراسم! حاشيه هاي جالبي داشت كه البته به بچه هاي ثامن قول دادم كه براشون بنويسم!

تو حاشيه مراسم يكي از آقايون كه گرداننده يكي از سايت هاي استانه، با اشاره به وبلاگم و نيز اشاره به وبلاگ يكي از آقايون كه با هم تبادل لينك كرده ايم، يه جورايي بهم گفت وبلاگ هاي زنجيره اي!!! يه جورايي بهم برخورد! حداقل به محمد، محسن و مجيد يه اشاره اي مي كرد، درست به دو نفري اشاره كرد كه هيچ ارتباطي باهاشون ندارم.

خلاصه اسم وبلاگ ما هم رفت تو ليست وبلاگ هاي زنجيره اي! همين روزاست كه ف ي ل تريده شويم!!!

 

***

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با كافران چه كارت گر بت نمي پرستي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 19:34  توسط سجاد ستوده   | 

 

شايد باورتان نشود، اما با صداقت تمام اين جمله را مي نويسم:

اين روزها، شب را‏، با آرزوی مرگ می‌خوابم.

 

سالها پيش را به ياد مي آورم كه با اين شعر زيبا، لحظات سرشار از انديشه اي براي خود مي ساختم:

در كلاس روزگار

درس هاي گونه گونه هست

درس دست يافتن به آب و نان

درس زيستن كنار اين و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشك غم زهم جدا شدن

در ميان اين معلمان و درس ها

در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست

يك معلم بزرگ نيز

در تمام لحظه ها، در تمام عمر

در كلاس هست و در كلاس نيست

نام اوست " مرگ "

و آن چه را كه او درس مي دهد "زندگي" است.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:52  توسط سجاد ستوده   | 

1-

مرا چشمي است خون افشان ز دست آن كمان ابرو

جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو

 

2-

پست قبلي رو كه نوشتم، آقا مجيد، هم بهم زنگ زد و هم تو صفحه شخصيش برام چيزي نوشت و البته كه چه نكته قشنگي رو چاشني كلماتش كرده بود:

" به تو خیانت می کنند، تو مکن؛

تو را تکذیب می کنند، آرام باش؛

تو را می ستایند، فریب مخور؛

تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن؛

مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مباش؛

همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش؛

آنگاه تو از ما خواهی بود."   

* امام محمد باقر عليه السلام *

آقا مجيد! ممنون از لطفت، از مهربوني هميشه جاري تو لبخندهات و ممنون از خودت، دوست خوبم.

 

3-

تو كافر، دل نمي بندي نقاب زلف و مي ترسم

كه محرابم بگرداند خم آن دل ستان ابرو

 

4-

ايام، يادآور سوگ گراني است كه سالها پيش در ميانه خرداد بر جان همه آزاده مردان جهان نشست!

سالها مي گذرد، حادثه ها مي آيد

انتظار فرج از نيمه خرداد كشم

بزرگ مردي كه در وراي كلمات معجزه گونه اش چگونه زيستن را آموختمان و در پس چگونه زيستنش، چگونه خدايي شدن را يادمان داد. همو كه روح الله بود، چه در كالبد و بودِ زميني اش و چه در وجود الهي اش!

مباد كه ياد امام را خلاصه كنيم در چاپ پوستر و برگزاري همايش بزرگداشت و مراسم سالگرد و فهم و تبئين كلمات ناب حضرت روح الله  را به جوان زلال و ناب شيعه جنوب لبنان و مسلمان مظلوم اما دوست داشتني فلسطيني يا آن آزادانديش اروپايي واگذاريم!!!!!!

" اين وظيفه اوليه ما و انقلاب اسلامي ماست كه در سراسر جهان صلا زنيم كه اي خواب رفتگان‏! ‏ اي غفلت زدگان‏! ‏ بيدار شويد و به اطراف خود نگاه كنيد كه در كنار لانه‌هاي گرگ،‏ منزل گرفته‌ايد‏.‏ برخيزيد كه اين جا جاي خواب نيست‏! ‏ و نيز فرياد كشيم‏! ‏ سريعا‏"‏ قيام كنيد كه جهان ايمن از صياد نيست‏! ‏ آمريكا و شوروي در كمين نشسته‌اند و تا نابودي كاملتان از شما دست برنخواهند داشت.‏ راستي اگر بسيج جهاني مسلمين تشكيل شده بود‏،‏ كسي جرات اين همه جسارت و شرارت را با فرزندان معنوي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم داشت؟ "

حضرت روح الله (ره)

5-

بنازم به بزم محبت كه آنجا گدايي به شاهي مقابل نشيند

 

6- ... و اين يعني خودسانسوري!!!!!!

7- ... ايضا همون توضيح بالايي

8-

خدا داند كه من جز آن صنم ياري ندارم:

 

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 0:34  توسط سجاد ستوده   | 

1-

چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم، اي طرفه نگارم

از دوري صياد دگر تاب ندارم، رفته است قرارم

چون آهوي گم گشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگيرم، نگرانم

 

2-

 اين روزها هوا، اين طرف ها خيلي گرم شده، گرم تر از قبل! تحمل گرما بعضي اوقات واقعا سخته! خلاصه تابستان رسيده و اين طور كه از بهارش پيداست، تابستان بكش بكشي خواهيم داشت...

 

3-

 كل نفس ذائقه الموت. و هرنفسي مزه مرگ را خواهد چشيد. اين چشيدن يه طرف و فهميدن يه طرف ديگر! همه بدبختي هاي مان از اينه كه هنوز مفهوم مرگ رو نفهميدم. راستش اگر باور كنيم كه مرگ حتمي است، قطعا اين طور كه هستيم، نخواهيم بود.

رفتن حاج خليل سخت بود. سخت از رفتن خيلي از اونهايي كه تا به حال رفتند، اما تو اين رفتن ها هيچ چيز به اين اندازه كه همه فقط به فكر خودشونند، نمايان نمي شه!

اي كاش مزه ي چشيدني مرگ هميشه همراهمون باشه، درست مثل مزه نوشابه، يا دوغ و يا مزه اين چايي هاي طعم دار و بي مزه جديد كه معلوم نيست چايي اند يا چيز ديگه! بگذريم...

 

4-

از ناوك مژگان چو دو صد تير پراني، بر دل بنشاني

چون پرتو خورشيد اگررو بكشاني، واي از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم

از ديده رهِ كوي تو با اشك بشويم، با حال نزارم

 

5-

يك جورايي به هم عادت كرده بوديم . اگه يه روز همديگر رو نمي ديديم، دلامون هواي هم ديگر رو مي كرد. عاشق نماز خوندناش بودم . اين قدربا آرامش نماز مي خوند كه آدم از ديدنش حض مي كرد. بد جوري گرفتار هم ديگه شده بوديم. وقت و بي وقت دلم هواشو مي كرد و اون هم،  وقت و بي وقت زنگ مي زد و يا ميومد خونه! يه شب وقتي نمازِ شب خوندن و آرامش رويايي و وصف ناشدنيشو ديدم حساب كار دستم اومد كه چقدر ازش فاصله دارم، ولي باز عاشق تر شدم . اين عشق و دوست داشتن هم دو طرفه بود انگار.

ديگه بد جورايي به هم عادت كرده بوديم.

 آخر شب بود. يه چند ساعتي با هم قدم زده بوديم و از همه جا حرف زديم. مي خواست خداحافظي كنه، بهش گفتم بيا براي هميشه با هم خداحافظي كنيم. ديگه هيچ وقت كاري به كار هم نداشته باشيم. درست مثل بقيه، انگار نه انگار كه ما با هم خيلي صميمي هستيم.

نگران شد. گفت: مگه من خداي ناكرده كاري كردم كه ناراحت شدي ؟ گفتم: نه! ولي اين طوري براي هر دو تامون بهتره و بعد خداحافظي كردم و رفتم.

و حال چند روزي است كه خوب، خيلي خوب، معني عشق و دوست داشتن و اينكه آدمي بي اين دو نمي تونه زندگي كنه رو خوبِ خوبِ مي فهمم.

 

6-

برخيز كه داد از من بيچاره ستاني

بنشين كه شرر بر دل تنگم بنشاني

تا آن لب شيرين به سخن باز گشايي، خوش جلوه نمايي

اي برده امان از دل عشاق كجايي؟ تا سجده گزارم

7-

راستش خيلي وقته كه ديگه تلويزيون نگاه نمي كنم. جز اخبار،  اون هم خيلي كم. زنگ زده كه برنامه فاصله كي از شبكه يك پخش مي شه؟ برام پيدا كن! گفتم باشه! حالا اگه كسي مي دونه فاصله كي از شبكه يك پخش ميشه بهم بگه! ممنون مي شم!

 

 8-

خيلي دورم از اون چيزي كه الان بايد تو اين شماره بنويسم. تنها دل خوشم به مهرباني آن مهرباني كه حيوانات نيز چشيده اند طعم خوش مهر او را!

الحمدلله امشب هيات داريم و زيارت آقام! شايد كه نگاهي كني و دوباره بندم بنمايي!

گر بوي تو را باد به منزل برساند، جان برهاند

ور نه ز وجودم اثري هيچ نماند، جز گرد و غبارم

 

آقا!...دوباره، تمام شماره هاي دلم مال شما! السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 16:38  توسط سجاد ستوده   | 

 

انا لله و انا اليه راجعون

يه جورايي هميشه از خرداد ماه بدم ميومده. خيلي از اتفاقات بد زندگي ام تو همين ماه برام اتفاق افتاده و حالا تو دومين روز از خرداد، اون هم تنها يكي دو ساعت پس از آغازش، خبر رسيد كه پيرمرد دوست داشتني و اهل دل، اوني كه زحمت ها و عرق ريزي هاي خالصانه و بي رياش تو سفرها و اردوهاي زيارتي مشهدالرضا (عليه السلام) هيچ وقت از يادم نمي ره، از جمع ما خداحافظي كرد و رفت.

 

 

پيرمرد دوست داشتني و خوش صحبتي كه نصيحت ها و نكته هاش هميشه به ياد ماندني بوده و هست.

خيلي چيزها هست كه مي خوام بنويسم، اما الانه اصلا حس خوبي ندارم. بسنده مي كنيم به همين چند جمله تا بعد:

ياد و خاطره خادم محبّين رضوي " حاج خليل درگاهي " گرامي باد.

 

***

 

همين الانه يكي از بچه ها ( محمد ملت دوست) برام پيغام فرستاد كه : يكي از ما رفت پيش امام رضا (عليه السلام) ، خوش به حالش!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:48  توسط سجاد ستوده   |