شب سه شنبه،نیمه ی رمضان سال 2 یا 3 هجری قمری بود.همه ی اهل خانه در انتظار اتفاقی بزرگ و خجسته بودند.قرار بود فردی به خانواده ی زیبای فاطمه ی زهرا(س)و علی(ع) اضافه گردد. سلمی،دخترعمیس پیش فاطمه(س) بود و با همراهی با او سعی می کرد در این لحظات وی را یاری دهد.
"ماریو بارگاس یوسا" در شاهکار تارخی خود، "جنگ آخرالزمان"، در بخش هایی از این رمان که لحظات پایانی عمر مرشد را ترسیم می کند، از زبان ذهن "کوچولوی مقدس" چنین می نویسد:
می داند که هیچ چیز تصادفی نیست، چیزی به نام اتفاق محض وجود ندارد،هر چیزی معنایی ژرف دارد، ریشه ای دارد که دنباله هایش به پدر می رسد و آدم اگر به راستی به قداست برسد، می تواند آن نظم پنهان و معجزه آسا را که خداوند در عالم نهاده به چشم ببیند.
(جنگ آخرالزمان، بارگاس یوسا،نشر آگه، صفحه 815)

***
1-
تحلیل های زیادی برای گفتن دارم، اما، زیبایی این جمله در آن است که بی هیچ تحلیلی در مفهوم آن بیندیشیم.
2-
این روزها رفتارهای جالب یکی از بچه ها، گاه و بی گاه منو یاد " کوچولوی مقدس" می اندازه! موهاشون خیلی شبیه همند(!!!!)