تبليغاتX
باران عدل

توضيح:
متن زير را سال گذشته پس از برگزاري بازي رفت دو تيم محبوب پايتخت براي يكي از نشريات محلي نوشتم. ديدم كه بي مناسبت نيست كه در ايام گرمي تب بازي اين دو تيم، اين متن را اينجا بگذارم.
. . .
استقلالی هستید پرسپولیسی ؟! آبی هستید یا قرمز ؟! داربی تهران، یا به قول جواد خیابانی، گزارش گر بازی، شهرآورد تهران را دیده اید؟ از کجا؟ از تلویزیون؟! یا اینکه به ورزشگاه رفته اید و بازی را از نزدیک دیدید ؟!

* * *
آخرین روز های مهر ماه، این دو تیم پر طرف دار در یک رقابت سنتی به دیدار هم رفتند. نتیجه بازی را هم که همگان می دانند. مان ین حرف ها را برای چه نوشتیم؟ اصلا حرف اصلی ام اینهایی که نوشتم، نبود .
نمی دانم حواشی این بازی را چه قدر پیگیری کردید. بازی روز یکشنبه بود، یک روز بعد از عید فطر. اما خیلی از طرفداران این دو تیم از چند روز قبل تر از راه های دور خود رابه ورزشگاه رسانده بودند تا بازی تیم

كدام استقلال،كدام پيروزي؟

محبوب شان را از نزدیک ببینند. در یک گزارش تلویزیونی دیدم که عده ای از طرفداران که همه شان هم جوان بودند، از بازی به تهران آمده و پیگیر بودند که بلیط بازی را تهیه کنند و چون جایی برای اسکان نداشتند، شب های سرد اولین ماه پاییز را بدون کمترین امکاناتی در همان اطراف ورزشگاه می خوابیدند. در این گزارش تلویزیونی کسانی را دیدم که شب ها تنها بر روی یک کارتن، بدون هر روپوش و پتو و ملحفه ای، در آن سرما، شب را به صبح می رساندند و اکثرا هم در پاسخ به پرسش گزارشگر می گفتند: عشق دیگه آقا! عشق!
یک جوان از راه دور و دراز مثلا از شهر های دور استان آذربایجان غربی در ماه رمضان، رنج سفر به تن خریده بود و با همه مشکلات آمده بود و حتی حاضر شده بود در آن سرما، شب ها را بر روی زمین بخوابد، تنها به عشق تیم و بازیکنان محبوبش. بازیکنانی که در این شبهای سرد، در لابی گرم هتل المپیک می خندیند و لذت می بردند، بی آنکه کوچکترین دغدغه ای از سرمایی که بر تن آن جوان هوادار می نشست داشته باشند .
عشق است دیگه آقا! عشق!
و حرف من اینجاست. این چه رازی است که آن نوجوان و جوان عاشق فوتبال را با همه مرارت ها و رنج ها به ورزشگاه می کشاند، آن هم به امید تشویق فوتبالیستی که خیلی ها CD پارتی های مبتذل شان را دیده اند، به عشق فوتبالیستی که گاهی اوقات در اوج غرور از دادن یک امضا به او هم خود داری میکند، به عشق فوتبالیستی که زندگی اش جز مو و مد لباس و حرکات عجیب و غریب و رفتار های عجیب تر نیست. این چه رازی است که جوان عاشق شهرستانی با جیب خالی رنج سفر را به جان می خرد، هزینه می کند و وقتی گزارشگر از او می پرسد که چرا به مسافر خانه نرفتی؟ جواب می دهد که پولش را نداشتم، همه اینها را به جان می خرد تا به ورزشگاه بیاید و بازیکنانی را تشویق کند که شمارش صفر های رقم پیش قرار دادشان برق از سرش می پراند؟ راستی راز اینها چیست؟
عشق است دیگه آقا! عشق!
دلم می سوزد! برای خودم! و شرم سار می شوم از خدا و امام زمانم! شرمسار از خدایی که حاضر نیستم بستر گرم خواب را به اندازه یک نماز دو رکعتی صبح، ترک کنم. شرمسارم از خدایی که رنج مرا نمی خواهد، که مرا دوست دارد، که عاشق من است اما من ذره ای رنج را برای اثبات عشقم به او تحمل نمی کنم. شرمسارم. شرمسارم از روی دل ربای امام زمانم که ذره ای، حتی ذره ای از عشق آن نوجوان شهرستانی به آن فوتبالیست را نیز نسبت به او ندارم .
ای کاش! به اندازه ی استقلال و پرسپولیس، طرفدار امام زمانمان بودیم. ای کاش آن قدر که در هواداری از تیم محبوبمان هنجره هامان را خراش می دهیم، کمی هم به طرفداری از امام زمانمان می پرداختیم! ای کاش کمی هم هوادار امام زان می شدیم !
بچه ها !
بیایید از این پس نه آبی باشیم و نه قرمز! من که تصمیم دارم از این پس طرفدار رنگ گل نرگس باشم.
من می خواهم از این پس طرفدار امام زمان مان باشم !
شما چه طور ؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:46  توسط سجاد ستوده   | 

چاره اي نمونده جز رفتن و رفتن
انگاري اينو رو پيشوني مون نوشتن
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 10:33  توسط سجاد ستوده   | 

شب پيش، افطار، منزل يكي از بستگان بودم. ساعتي بعد از افطار، در اتاق پذيرايي خانه اش نشسته بودم كه بشقابِ كيك به دست، آمد سراغم و خنده كنان گفت: تولدت مبارك! راستش آن قدر برايم غير منتظره بود كه هاج و واج ماندم. خيلي جالب و دوست داشتني بود و البته لذت بخش.اما نكته جالب اين جشنِ تولد كوچك و البته غير منتظره، شمع هايي بود كه نشان گر سنم بود. شمع ها در كنار هم عدد 62 را نشان مي دادند. 62 سال! جاي 6 و 2 را اشتباهي گذاشته بود و 26 شده بود 62. كلي خنديديم. به هر حال، من، شايد اولين انساني باشم كه در پايان 26 سالگي، شمع 62 سالگي اش را فوت كرد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:45  توسط سجاد ستوده   | 

- اين محيط زيست اصلي انسان كه دل انسان است ، آلوده است. . . . سید احمد مهینی یزدی (۱۲۸۹یزد - ۲۵ مرداد ۱۳۷۳ خورشیدی تهران) با نام مستعار احمد فردید فیلسوف و اندیشمند معاصر ایرانی است که در دوران حیات خود هیچ کتابی منتشر نکرد؛ کتاب "دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان" مجموعه‌ای است از درس‌گفتارهای وی که پس از مرگش به همت مرحوم دکتر مددپور منتشر شد. جمله بالا برگرفته از اين درس گفته هاست

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 4:15  توسط سجاد ستوده   | 

سالهاست

که از زیتون

بوی خون به مشامم می رسد

حتی از زیتون های همین رودبار خودمان!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:41  توسط سجاد ستوده   |