بار دیگر، شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی، چاپ 16، زمستان 1384، انتشارات روزبهان، صفحه 99
سلام
تصمیم دارم یه دست کلی به سر و روی " باران عدل" بکشم. هم در موضوعات و مطالب وبلاگ، هم تو نحوه ی نوشتن و ارائه مطالب و هم تو قالب وبلاگ.
دنبال طراحی یک قالب تخصصی برای این وبلاگ هستم که البته خودم دانش فنی اش رو آن قدرها ندارم. در سایت ها و بلاگهایی که قالب وبلاگ ارائه می دهند هم گشتم، اما چیزی که دلم رو بگیره پیدا نکردم.
خواستم اگر تو بین رفقا و دوستان و همچنین خواننده های وبلاگ، کسی هست که در این زمینه بتونه کمکم کنه، ممنون میشم که یه تماس با من بگیره، یا نظر بذاره که حتما باهاش تماس می گیرم.
ممنونم از همه اونهایی که تو این زمینه کمکم کنند.
این روزها که می گذرد
در کشاکشی عجیب
دست و پا می زنم
دست که نه،
پا هم که نه،
اما وجودم
وجودم،هم که نه،
دلم می سوزد ...
می گفت:
این چند سال را کجا بودی؟
اصلا می خواهی بیایی؟
می گفت:
چه شد ...
و این ها و نه این ها
که هزاران نقطه چین دیگر
این روزها
دست به دست هم داده اند،
که در کشاکشی سخت
دلم را بسوزانند.
اما
دلا
بسوز
که سوز
تو کارها
بکند.
* * *
در این کشاکش سخت، سخت به دعایتان محتاجم.
محرومم نکنید.


* * *
خورشید،
هر روز قبل از طلوع
به خاک بوسی
آستان تو می آید
تا از کبوتران حرمت
اذن تابش بگیرد.
همان کبوترانی که
نظم گردش جهان
با صدای بق بقوشان
تنظیم می شود.
* * *
من مانده ام که کدام عظیم ترند:
موج دریاهای خروشان
یا
موج دستانی که سو به ضریحت در حرکتند
و راستی که چه حقیرند دریاها
پیش کاسه های طلایی
سقاخانه ات
همان سقاخانه ای
که سرچشمه ی زلال همه ی
رودهای عالم است.
* * *
هرجا خوبی هست
تو هستی
که نه،
هر جا تو هستی
خوبی همان جاست.
...
این کشف تازه ای نیست:
بهشت همین جاست
گوشه ای از کهکشان حرم تو
۳-۷-۱۳۸۷
* * * *
پی توشت:
محمد عزیز هم پای همین پست برایم نوشت که:
دانشمندان ناسا حقیر تر از آن هستند
که کهکشان تو را کشف کنند.
تو را تنها قلب های عاشق رصد می کنند
اين انتخابات هم بگذرد
این کار ناشدنی
معجزه باران است!
- عکس فوق نیم ساعت قبل از بازگشایی غرفه ها گرفته شده است. سوال اینجاست : ما که این همه کتاب خوان داریم پس چرا اوضاع جامعه این چنین است.
- نمایی از شبستان، محل برپایی نمایشگاه و عرضه کتب انتشاراتی های عمومی.
قیمت های سوره مهر آن قدر بالا بود که آدمی فکر می کرد آقایان جای کتاب چیز دیگری به فروش گذاشته اند.
- شلوغی و حجم خرید از صدرا، جالب و امیدوار کننده بود.
- غرفه آستان قدس هرچند خلوت، اما زیبا و دل نشین بود
- موعود هم به جای آنکه تخفیف بدهد به روی قیمت هایش کشیده بود. یک هفته قبل از نمایشگاه تلفنی یکی از محصولات موعود را خواستم بخرم گفتند ۵۰۰۰ تومان. همان محصول را در نمایشگاه خریدم ۵۵۰۰. قربان نام امام زمان برم من با این منتظران عاشق و دلداده!

شرح ۱- چند دقیقه قبل از آغاز نمایشگاه. آقای پرویز معاون وزیر گوشه قاب دوربینم جا خوش کرد. سلامی کردم و گفتم نمی شد زودتر نمایشگاه را باز می کردید. از ۸ صبح این ور وآن ور سرگردانیم. سریع جواب داد که غرفع دارها تا ۹ شب اینجا هستند و انصاف نیست زودتر از ۱۰ باز کنیم. البته آخر سر هم گفت که خود غرفه دارها زودتر از ۱۰ باز نمی کنند!!!
چیزی نگفتم جز اینکه خسته نباشیدو خدا قوت
شرح۲- تمثال مبارک بنده است در حیاط نمایشگاه بین اللمللی مد و بدن نمایی!! ای بابا باز هم که اشتباه شد در نمایشگاه بین اللمللی کتاب تهران در عصر روز جمعه ۱۸ اردیبهشت.
به نام حضرت دوست.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجّل فرجهم
مهربان من!
عرض تقصير به درگاهت آورده ام. اينك با دستاني خالي و صورتي سياه برخواسته از گرد جهالت و شرمسار از آنچه كه بايد باشم و نيستم، و از آنچه كه نبايد باشم و هستم، در پيشگاه با عظمت تو ايستاده ام.
در پيشگاه با عظمت تو سروركائنات، تو پيشواي خوبي و خوبي ها، تو امام مهرباني ها و تو رسول مهر و محبت، و چه بي مقدارم در برابر عظمت تو، كه در اين بي مقداري محض، نيز بي ارزش تر از هر ذره اي ام، اما اينك دل خوشم به اوج مهرباني و لطف تو و مگر نه آنكه در پيشگاه عظمت اقيانوس كرامت، شايسته آن است كه بي تكلف تر از هر وقتي خويشتن خويش را در دامان مهر و كرامتش، غوطه ور سازيم.
مي دانم، همه را مي دانم. مي دانم كه تو رسول اخلاق بودي و من فاصله ام با بهشت اخلاق فرسنگ هاست. مي دانم تو پيامبر خوبي ها بودي و من كجا و خوبي كجا!
مي دانم، آمده بودي تا من و امثال من اينگونه كه هستيم، نباشيم. مي دانم آمدي تا از ميان مزبله هاي عفن و لجن زارهاي بدبوي جهالت و تغافل، دري به سوي آبي بيكران آرزوها بگشايي و ما را از اين مرداب دنائت نجات بخشي، اما امروزه من، به سان سبزه لجن زار، غوطه ور اين مرداب پستي و دنائتم.
مي دانم، آمدي با پيامي سرشار از مهر و محبت، پيام دوست داشتن و لطف كردن، آئين دوست داشتن و مهر ورزيدن، اصلا تو رسول عشق بودي و هستي و واي بر امروز من كه هوس را به جاي عشق راهنماي خود كرده ام و واي از اين كوره راه كه در آن ره مي سپارم و واي بر من از تيرگي اين مسير جهالت!
ببخش! مرا ببخش! اي مهربان دل من! اي عطوفت محض! اي كرامت تمام و اي لطف سرشار! اي نازنين دل من! اي خوب، اي ماه، اي خورشيد، اي اقيانوس، اي كهكشان و اي آرزوي سپيده دمان من!
مرا ببخش! كه بر جبين تو عرق شرم مي نشانم، و ننگي ام بر تو در ميان امتت! مرا ببخش اي رسول مهرباني كه جام مهر تو را چشيده و پيمانه به ضرب جهالت شكسته ام! بگذر از من كه تو خورشيدي و من كمتر از ذره ام و راستي كه خورشيد را بود و نبود ذره اي چه بيفزايد و يا چه بكاهد؟! و اين ذره است كه در اوج بي مقداري خود، محتاج گوشه اي از اشعه زندگي بخش خورشيد است و اينك اين منم، ذره اي بي مقدار تر از مقدار، از ميان پيروان تو، از جمع امت تو، نيازمند تر از هر وقتي به اشعه گوشه نگاهت، به مهر و محبتت، به لطف و كرامتت و مگر نه اينكه هميشه و همه وقت شناور درياي لطف توايم!
مرا ببخش، تو را به عطوفتت، تو را به بازي مهربانانه ات با كودكان مدينه، تو را به لبخندي كه هميشه بر گوشه لبانت، خورشيد چهره ات را ديدني تر از هر وقتي مي كرد، تو را به گوشه جگر و پاره دلت، ببخش!
مي دانم، تو مي خواستي من، اينجا نباشم، اما نشد. تو مي خواستي كه من اينگونه نباشم، اما نشد. شرمسارم. دل شكسته ام. و خود از حال زارم شكايت دارم و كدامين شانه است كه شكوه ام را به محبتي پذيرا باشد و لطافت كدامين دستان است، كه اشك ديدگانم را فرو بنشاند.
نگار من! نازنين مكتب نرفته ام! ساقي من! تشنه ام امشب، تشنه تر از هر وقتي! به جرعه اي ميهمانم كن كه تشنه و تشنه ام. آخر من ...
اين دردهاي ناگفته را بگذارم براي دلم كه تو همه را ناگفته و نا ننوشته مي داني!
محتاجم! محتاج گوشه نگاه عفو و بخششت!! یا رسول الله !
خانم ها و آقایان!
ارتوپدی لازم نیست!
فقط قلبم شکسته است...
می دانید
دیروز از ارتفاع۶ هزار پایی
از چشم کسی افتادم
و قلبم شکست..
خانم ها و آقایان!
ارتوپدی لازم نیست...!
از من رمقی به سعی ساقی مانده است
وز صحبت خلق ، بی وفایی مانده است
از باده دوشین ، قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده است

این مرگ است که همیشگی است
و زندگی اتفاق …

چاره اي نمونده جز رفتن و رفتن
انگاري اينو رو پيشوني مون نوشتن
شب پيش، افطار، منزل يكي از بستگان بودم. ساعتي بعد از افطار، در اتاق پذيرايي خانه اش نشسته بودم كه بشقابِ كيك به دست، آمد سراغم و خنده كنان گفت: تولدت مبارك! راستش آن قدر برايم غير منتظره بود كه هاج و واج ماندم. خيلي جالب و دوست داشتني بود و البته لذت بخش.اما نكته جالب اين جشنِ تولد كوچك و البته غير منتظره، شمع هايي بود كه نشان گر سنم بود. شمع ها در كنار هم عدد 62 را نشان مي دادند. 62 سال! جاي 6 و 2 را اشتباهي گذاشته بود و 26 شده بود 62. كلي خنديديم. به هر حال، من، شايد اولين انساني باشم كه در پايان 26 سالگي، شمع 62 سالگي اش را فوت كرد!!
اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد كنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم
و هر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم
اگر تغييري در رنگ لباسهاي خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه
موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش در مي آورد
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم
هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن خطر نيندازيم
اگر بدنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم
بياييد امروز خطر كنيم
همين امروز كاري بكنيم
اجازه ندهيم دچار مرگ تدريجي بشويم
شاد بودن را فراموش نكنيم
*پابلو نرودا
چه خوش بو شده اند
دست هایم
در باغ گیسوانت!!
از قرار معلوم، سازمان معظم و خلد اشیان صدا و سیما پس از پخش هر سریال و برنامه ای لطف می فرمایند و اگر شده به زبان خوش و گرنه به ضرب دگنک هم که باشد، نظر خلق الله را در مورد آن برنامه و سریال می پرسند. و نکته جالب آن که همیشه و همه وقت هم میزان رضایت مندی!!! این خلق الله بالای 80،85 درصد است. ( اینجاست که میتوانید به نقش و اثرگذاری این چیز مفید، یعنی دگنک پی ببرید.)
امسال هم که در این ماه رمضانی، صدا و سیمای مملکت اسلامی و تنها حکومت شیعی جهان به شکل فجیعی ترکانده است، بنده از آن جایی که خداوند رب العالمین توفیق ملاحظه و دیدن هیچ یک از این سریال های انسان ساز!!! را به اینجانب عطا نفرموده ( سلب توفیق را حال می کنید، همه از اثرات گناه است ها ) بنده تصمیم گرفته ام که اگر خدای ناکرده این حضرات نظرسنج، راه را بر من بسته و بخواهند نظری بپرسند، مثل بچه آدم در جواب همه سوالات گزینه عالی را انتخاب کنم.
و البته نامردم اگر این چنین نکنم. ...
* * *
مشغول خواندن " هنر عشق ورزیدن" اریک فروم هستم.
می خوانم و البته لذت می برم.
" اگر آدم واقعا و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتما همه مردم، دنیا و زندگی را دوست می دارد. اگر من بتوانم به کسی بگویم تو را دوست دارم، باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را دوست دارم. "
هنر عشق ورزیدن، اریک فروم، ص 63
نمی دانم " سنگی بر گوری " جلال را خوانده اید یا نه، اگر نخواندید حتما یک نگاهی بیندازید. همه زیبایی های جلال یک طرف، این صداقتش کشته مرا!
اگر دسترسی به کتاب نداشتید، پیغام بدهید که متن تایپ شده اش را برایتان ایمیل کنم.
* * *
عصر دیروز 2 ساعته یکی از کتاب های " مارکز" را خواندم. صد و اندی صفحه می شد. چسبید!
* * *
بی شک مسجد صفی معروف ترین مسجد رشت است. کمتر رشتی هست که اسم این مسجد را نشنیده باشد و کمتر اهل نماز جماعتی در این شهر پیدا می شود که در طول ماه، ظهر یا غروب برای ادای نماز سری به این مسجد نزند.
کار خوب بچه های گیلان نیوز را پیرامون این مسجد ببینید که جالب و خواندنی است. اینجا
* * *
عقده ای شدم از بس هیچ کس زیر پست های وبلاگ نظر نمی دهد!!!!!!
* * *
امشب ای ناز چه دل تنگ نگاهت شده ام
باز ای مونس من چشم به راهت شده ام
صبر چشمان تو امشب به سکوتم خندید
دیوانه آن چهره نازت شده ام
1099
این اعداد شما را به یاد چه چیزی می اندازند؟
حواسمان باشد که همش تقصیر ماست. آری تقصیر من و تو!!!
* * *
الحمدلله و به حول قوه الهی و با مدد و توجهات خاصه (!!!!!!) مراسمات اعیاد نیمه شعبان هم برگزار شد. کیک چند تنی پختیم و با ساز و آواز و گروه نمایش و تئاتر از صدا و سیما و دیمبل دیمبو و بزن و برقص و... معارف مهدوی را در کله این جماعت خلق الله فرو کردیم و همه مان هم کلی خوشحال که دیدی عجب جمعیتی آمده بود مراسم هیات ما!!! غافل از اینکه آنکه باید بیاید اصلا نیامد! حالا شما هرچقدر که دل امام زمانی تان!!!! می خواهد بزنید و برقصید.
* * *
از المپیک آتن چه خبر؟!!
چتر رسانه ای و بی خبری و تجاهل ما را می بینید.
. . .
و همچنین از جناب جهانشاهی!!
* * *
محسن هم رفت قاطی مرغها! قدقد قدا!! بی انصافِ نامرد، قول داده بود که در مراسم عقدش دعوتم کند، اما اصلا انگار نه انگار که سجادی هم هست. یکی طلب من آقا محسن!!
* * *
این دوست عزیز ما، مهندس سابق، جناب قدح نوش بعد از آنکه مدتها بود کرکره قدح خانه شان را پائین کشیده بودند، دوباره قدح خوردن را از سر گرفته اند. وبلاگ جناب قدح نوش را ببینید که خواندنی است.
یکشنبه " رضا امیرخانی" به دعوت خانه سوال گیلان مهمان ما بود.
دم ظهر یک کارگاه کوتاه نویسندگی با او داشتیم و عصر هم 2 ساعتی پیرامون نقد ادبیات انقلاب و نیز در مورد " بی وتن " در جمع تعدادی از دوستان صحبت کرد.
شخصیتش درست عین کتاب ها و رمان هایش صمیمی و دوست داشتنی است و البته کمترین شباهت ممکن را حداقل به " ارمیای بی وتن " داشت.
با محمد بردیمش سر مزار میرزا! از سنگ قبر قدیمی مزار میرزا پرسید و البته که جواب من هم معلوم!
. . .
* * *
امشب جایی مهمان بودم. آخر شب که بر می گشتم خانه، هوس فالوده بستنی کردم.
پیرمرد بستنی فروش آشنا بود و پدر یکی از دوستان خیلی خیلی قدیمی! دوستی از دوران ابتدایی!
یاد آن دوران افتادم. یادی که همیشه برایم با حسرتی تلخ همراه است. حسرتی که البته تلخ است و آزار دهنده!
* * *
از یکی از معصومین روایت است که می فرمودند: نشانه مومن به زیادی نماز و روزه و چه می دانم جای مهر روی پیشانی و پینه ی دست و پا نیست. مومن امانت دار است و البته وفا کننده به عهد!
حالا شده داستان این حوالی!
شاگردهای یکی از حضرات آقایان ( البته به ادعای خود شاگردان این حضرت آقا) خشتک جماعت را بادبان کرده اند و صلوات بر خواهر و مادر ملت فرستاده اند، آن وقت ...
دیشب یکی می گفت فلانی آمده، می خواهند برایش کلاس بگذارند. دلم افتاد. خدا نگه دارما و نگه دار خلق الله باد!!!
ای لعنت خدا بر شیطان رانده شده!! بگذریم آقا...
* * *
مدتی بود که هواسم به خودم نبود و در آینه دقت نکرده بودم.
کچل شده ایم فطیر آقا!! این را همین امشب فهمیدم.
* * *
... و خدا را شکر!
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَآمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ
يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ
* * *
اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش در هر شرى ايمنى جويم، اى كه مى دهد (عطاى ) بسيار در برابر (طاعت ) اندك، اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد، اى كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد، و نه تو را بشناسد، از روى نعمت بخشى و مهرورزى، عطا كن به من به خاطر درخواستى كه از تو كردم، همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را، و بگردان از من به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم، همه شر دنيا و شر آخرت را، زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار!
اى صاحب جلالت و بزرگوارى! ى صاحب نعمت و جود! اى صاحب بخشش و عطا حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ
* * *
کلی گزارش برایمان نوشته و رد کرده اند که اینها، اینجا یک چیزی شبیه گروه صوفیان و خانقاهیان و این جور چیزها راه انداخته و یک عده ای را هم دور خودشان جمع کرده اند و بر علیه دین و انقلاب و نظام فعالیت می کنند.
بعد از آن همه زیر آب زنی شخصی و اخلاقی و فردی و پس از اینکه از این همه تلاش، هیچ نتیجه ای نگرفتند و ما نه تنها پا پس نکشیدیم که هیچ، بر فعالیت های خود افزودیم، حال کار را این طوری عقیدتی اش کردند. جلسه هم گذاشتند و تمامی اعضای ......... را از هر گونه همکاری با ما ممنوع کرده اند و تهدید هم کردند که هرکس به هر نحوی با اینها همکاری کند، از ....... اخراجش می کنیم.
خنده ام گرفت! دلم هم شکست و البته تو مطمئن باش که دل شکسته خیلی کارها می کند...
در مجاهده فرهنگی، نه تنها باید با دشمن دین خدا بجنگی، بلکه باید بیش از هر وقتی خودت را مهیای آماج حملات بی شمار دوستان و مذهبی ها و هم جبهه ای هایت بکنی و در این چند سال، تن و روح و جان و آبرو حیثیت ما آن قدر که آماج تیر بلای دوستان قرار گرفت و زخم برداشت، از دشمن آسیبی ندید.
و ما را که آموخته ایم در راه وصل، از جان بگذریم، چه باک از طعنه این و آن و چه ترس از دشنه دوستان که جانمان دشنه کاری شده اینان است...
در این گیرو دار تنها امیدمان عنایت حضرت باریتعالی است و مدد ارباب و البته خوب می دانیم که گوشه نگاه محبت آمیز حضرت بدرقه راهمان است...
وقتی به توس، جا به کنار تو می کنم
احساس وصل حق به جوار تو می کنم
در بین خلق از همه با آبرو ترم
چون کسب آبرو زغبار تو می کنم
یک حج به نامه عملم ثبت می شود
با هر قدم که رو به دیار تو می کنم
* * *

این عکس را چند سال پیش " مهدی نورسته" از طلوع گوی آتشین آسمان از دل نیلگون دریا گرفت.
چند سال پیش و درست در همین روزها در یک پروژه فرهنگی حضور داشتم. محل اسکانمان در کنار دریا بود و در همان روزها بود که یکی از بی نظیر ترین صحنه های خلقت را با چشم خود دیدم و البته عاشق شدم!! آن قدر که هر روز با وجود خستگی زیاد و فراوان، از خواب شیرین بامداد رحیل می گذشتم، و پس از خواندن نماز صبح به کنار ساحل می آمدم و منتظر طلوع خورشید می شدم، تا این لحظه بی نظیر آفرینش که بسیار هم کوتاه بود را به چشم ببینم و البته لذت ببرم.
طلوع خورشید از دل دریا بی شک بی نظیر و اغوا کننده است، آنچنان که سالهاست لذت دیدن آن طلوع های رویایی همچنان با من است.
* * *
این دو بیتی جلیل صفر بیگی را محمد عزیز و دوست داشتنی برایم نوشت که:
خورشید نشسته بر در چشمانت
زانو زده در برابر چشمانت
با بار ستاره ماه لنگر زده است
در ساحل سبز بندر چشمانت
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز
با محسن و یاسر پیتزا آفتاب نشسته بودیم، که محسن این تک بیت را خواند. صدایش را ضبط کردم. و حال چند وقتی هست که این تک بیت ، زمزمه مدام من و مهدی شده است.
* * *
7 تیر، متنی شبیه آن چیزی که برای شهید چمران گذاشته بودم, نوشتم که هر چه تلاش کردم، این کنترل پنل بلاگفا یاری نکرد و نشد که بفرستمش. خلاصه مثل اینکه شهید بهشتی دلش نمی خواست که آن متن در وب بماند.
اما حالا دیدم که متن محمد چیز بسیار خوبی است. هم کوتاه است و هم قابل استفاده.
* * *
یاسر چند روزی است که زائر شده است و مجاور!
ای زائر رضا به امامم بگو که من
مشتاق دیدن توام، اما نمی شود
صبور لحظه های دل تنگیم!
بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند...
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
* * *
عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.
نمایشگاه کتاب که بودیم، حرف از "نادر ابراهیمی" شد و " یک عاشقانه آرامش"! نخوانده بودمش! محسن از کتاب تعریف می کرد و گفت که کتاب را دارد. خواستم که برایم بیاورد و او فردای آن روز که برگشتیم رشت، کتاب را به من داد.
خواندمش، که نه، خواندم و لذت بردم و با تک تک صفحه هایش زندگی کردم. گاهی گیله مرد می شدم، گاهی پدر عسل و گاهی خود عسل!! زیبا بود و دوست داشتنی!
یادم هست که آن قدر درگیر کتاب شده بودم که مدت ها برایش وقت می گذاشتم!و این هم یادم هست که صفحات آخر کتاب را در صف نانوایی خواندم و آن را در همان صف تمام کردم.
چند روز پیش خبر مرگ نویسنده ی " یک عاشقانه آرام " را شنیدم. کسی که از او و آثارش متاسفانه فقط یک عاشقانه آرام را خوانده ام. نویسنده ای که این اواخر کاری ویژه حضرت امام خمینی (ره) به بازار عرضه کرده بود.
خدا رحمتش کند.
مهمانتان می کنم به چند جمله از یک عاشقانه آرام:
* عادت اراده را نابود می کند. ص 94
* خرید چند سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد. ص 100
* هرگز از منزل سیاست آن چنان دور نشویم که بازگشت به آن نا ممکن شود. ص 107
* انسان سیاسی یعنی انسانی که تسلیم فساد نمی شود. ص 127
* مرگ مسئله ای نیست اگر به درستی زندگی کرده باشی. ص 205
* خانه نشین شدن خوبان حمله قلبی حکومت است. ص 207
* * *
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
دادند قراری و ببردند قرارم
* * *
عصر امروز داخل ساختمان "خانه سوال" جلسه داشتیم. با همه شوخی ها و گاها پرت و پلا گویی ها، جلسه ی خوبی بود.
ناخودآگاه یاد سالهای پیش افتادم. یاد حرکت ها و جلسات آن روزها! سینه ام درد گرفت. به بهانه خوردن آب بلند شدم و رفتم داخل آشپزخانه ...
خیلی امید بسته ام به حرکتی که مدتی است رفقا شروع کرده اند. حرکتی که اگر مراقب باشیم، تا به بلاهای دیگر حرکت های بچه های هم فکر و هم تیپ ما دچار نشود، قطعا می تواند با برکت باشد و اثر گذار. رفقایی هم که بالای کار هستند، همگی کاربلدند و اهل دل و صد البته دوست داشتنی!
تا ببینیم خدا چه می خواهد...
خواب دیدم من را فرستاده اند تایلند
تا آن جا غسل جنابت تبلیغ کنم !!!!
* * *
آن قدرت حقیقی، قدرتی که ما باید شب و روز در تلاش آن باشیم، قدرت تسلط بر اشیاء مادی نیست، بلکه قدرت مهار کردن انسان هاست.
جرج اورول، 1984، انتشارات اطلاق چاپ، خرداد 1359، ص 276
* * *
بالاخره پای حضرت تمدن به شهر کوچک ما هم باز شد. و از این به بعد دختران شهر من هم می توانند سرشان را جلوی جماعت متمدن بالا بگیرند.
مدتی است این پرده در خیابان اصلی شهر من خودنمایی می کند.
راستی، دقت کرده اید که "امریکن لایف استایل" در هر سوراخ موشی که فکرش را بکنید، خودنمایی می کند .
و من خوشحالم که بالاخره بوی تمدن هم به مشام مان رسید!!!
* * *
لعنت بر هر چه کم خونی است!!!
و تو چه می دانی
رب الارباب
چه مصلحت می داند؟
* * *
شاید از این پس بیشتر نوشتم، هر روز
و شاید اصلا ...
بگذریم، کم خونی را دریاب عزیز!!!
غروب چهارشنبه، مادرم چنان دَک و پُزِ عدالت خواهی مان را پائین آورد که گفتنی نیست. با این همه ادعای عدالت خواهی، وقتی اعتراض کردم که آخه این چیه؟ آن چنان بی تفاوت برگشت و گفت اصلا به تو ربطی نداره که آب شدم و رفتم زمین و هنوز که هنوزِ در نیامده ام.
تنها کاری که توانستم بکنم این بود که گفتم: من که نمیارم !! سَرِ حرفم هم ماندم.
* * *
می گفت: شماها که الان دم از عدالت و آرمان می زنید و از این جور شعارها می دهید، بگذارید به وقتش، وقتی خودتان هم در این موقعیت ها گیر افتادید، آن وقت ببینید که چه قدر عدالت خواه و آرمان خواهید.
وقتی این حرف ها را می زد نا خود آگاه یاد بعضی از دوستان که البته مدت هاست مسئول شده اند و دولت مرد، افتادم!!!
الحمدلله هر چقدر که این شیطان نفس قوی است، این نفس تذکر دهنده ی درون هم بی کار نمی نشیند. یاد آن نصیحت حکیمانه افتادم که: آه! چطور یک ذره چوبِ کوچک را در دیگران می بینید اما، درخت به این بزرگی را در چشم خود نه!!
* * *
از دست چشم های تو، بین دوراهی ام
* * *
این موضوع واقعیِ واقعی است. مال همین چند روز پیش، اما برای باورش باید ایمانی داشت شبیه ایمانی که در آیات اولیه سوره بقره آمده است:
می گفت: مادرش به او گفته برو بالا! تو که مَحرَم حضرت نیستی!
دلش شکست! آن قدر که از دل شکستگی خوابش برد. بعدِ ساعتی که برای شستن صورتش به حیات خانه آمد، خانمی را دیده بود با چادر مشکی خاکی که ....
دلِ پاک این بچه ها تنها فایده ای که برای منِ بیچاره دارد، حسرتی است که بر دلم می گذارد. حسرت ماندن و عقب ماندن و راه نیافتن! بعضی وقتها جلوی این بچه ها آن چنان کم می آورم که گفتنی نیست.
خدایا! تو که نا نوشته می خوانی، پس چرا بنویسم وقتی که می دانی !!
...
" چرا بايد حديث نفس نويسي حديث شيطان نويسي شود،انگاري همه دنيا مقصرند و ما منتقد منصف دنيا!! با تيپ روشنفكري!! از نوع مدرنش!! با نگاه تيز بين خود همه را از بالا نگاه كنيم!!!،قربانشان بروم تيغ تهمتشان هم مثل تيغ زبانشان پر زهر و تلخ است. "
اینها را که خواندید بخشی از متنی است، با عنوان وقتي همه حديث نفس مي نويسند ، چرا من ننويسم!!؟؟ که توسط برادر بزرگوارم جناب آقا جواد شفیعی در وبلاگ شخصی شان پیرامون مطالب مربوط به آسیب شناسی نیروهای مذهبی که توسط بنده در 2 پست قبلی آمده, نوشته شده است.
متن کامل را می توانید در وبلاگ ایشان بخوانید. آدرس وبلاگشان هم همین بغل دستتان در ستون پیوندها با عنوان اصولگرای اصلاح طلب درج شده است.
* * *
من نه قصد دل سوزاندن داشتم و نه قصد خراب کردن. این دوستان هم مد نظرم نبودند. هر چند این مطالب را به خود آقا موسی هم گفتم. اما مثل همیشه ... بگذریم .
برایم مهم نیست که دیگران چه می گویند. این وسط حداقل برای خودِ من چیزهایی روشن شد .
به هر حال اینجانب سجاد ستوده با تمام ارادتی که به دوستان دارم با صدای بلند فریاد می زنم : غلط کردم
و حتی حاضرم این موضوع را بدهم بنر بزنند و در نقاط مختلف رشت نصب کنند.
* * *
چشم انتظاری مان که از روز ولادت حضرت زینب (سلام الله علیها) شروع شده، همچنان ادامه دارد.
اوضاع زیاد خوب نیست. اگر می شود دعایم کنید
...
* * *
محسن در وبلاگش نوشته بود:
بلاست زلف تو کس در بلا مباد آنجا به غیر من دگری مبتلا مباد آن جا
* * *
وسایلش پیشم بود. از دستم افتاد. از میان کاغذ پاره هایی که از داخل کتابی به زمین ریخت چند برگه، بدجوری توجهم را جلب کرد.
او هم حدیث نفس نگاری می کرد...
از اینکه او را دارم و او از آنِ من است به خود بالیدم. اما دلم گرفت به خاطر خودم ...
* * *
این روزها چه قدر مشتاق بودنش هستم. همه اتفاقات از همین روزها شروع شد. همه دل خستگی ها و دل شکستگی ها و بودن ها و قرار ماندن ها و ای وای یک ماه نشده، دست روزگار با خود بردش ...
و من ماندم و یک دنیا دل دادگی و یک دنیا دل شکستگی و یک دنیا آرزو که با هر ذره خاک، آنها نیز با او دفن می شدند.
این روزها یک آن چهره اش، لبخندش، دست تکان دادن هایش، ناراحت شدن هایش، عصبانی شدن هایش، استدلال ها و فلسفه هایش و همه و همه چیزش رهایم نمی کنند. با یادش روزگار می گذرانم. با یادش می خوابم، با یادش خواب می بینم، با یادش بر می خیزم و با یادش زندگی می کنم. هر چند که بی او زنده گی که هیچ مرده گی هم نمی دانم.
تاریخ آن رفتن بزرگ نزدیکِ نزدیک است. هر چند که یادش همیشه با من است.
من از روزي كه شعار " ايران براي همه ي ايرانيان " را شنيدم، فهميدم كه اين مملكت ديگر جاي زنده گي نيست. فهميدم كه بايد كند. هر وقت از اين شعارهاي دهن پر كن و ابستركت تو دهن سياست مدارها مي افتد، بايد بفهميم كه قرار است يك اتفاق بدي بيافتد.
ارمياي نبي كه نه، ارميا معمر يا همان جناب رضا خان اميرخاني ، بي وتن، ص 206
اين " بي وتن " جناب اميرخاني را كه امسال از دست مسئول فوق العاده بداخلاق و البته بي ادب غرفه علم ( اين جملات همه و همه تنها به خاطر رفتار فوق العاده متمدنانه!!!!! اين جناب با بنده نگاشته شده است) در نمايشگاه كتاب به قيمت 5500 تومان ( با احتساب تخفيف نمايشگاه كه پشت كتاب بزرگ نوشته اند: 6500 تومان!!) خريدم از ديروز به دست گرفته ام و مشغول خواندنم. يك 390 صفحه اي را خوانده ام. اميرخاني و كارهايش را مي پسندم. هر چند كه اين بي وتن جناب اميرخاني تا حالا كه چنگي به دل نزده است.
محسن كه كتاب را خوانده هم همين نظر را دارد. هرچند، نظر ديگري هم دارد: " منِ او، از دستش در رفته بود كه اين قدر ناز شده وگرنه ... "
خلاصه ما آدم ها هر وقت چيزي از دستمان در برود، يك چيزي در مي آيد و گرنه ...
( راستي يك سوال از جناب اميرخاني: اين باباي فروشنده غرفه علم، نكند يَك ارتباطكي با دكتر خشي داستان داشته باشد!!! ها ؟؟؟)
* * *
ما كه از دارِ دنيا يك عدد داداش عَقدي كه بيشتر نداريم. آن هم داداشي كه بيشتر از خودم و بيشتر از همه، خاطرش را مي خواهم. همين يكشنبه اي چنان دعوايي با هم راه انداختيم كه نگو نپرس!!!!
يك ساعت بعدِ دعوا، كله به كله ي هم شديم. من داشتم مي رفتم سراغ او و او مي آمد سراغ من!! چنان همديگر را تنگ بغل كرديم كه هر كس مي ديديد، انگاري ده سالي هست از هم بي خبريم. راستش هم همين طور بود. يك ساعت كه براي من 10 سال طول كشيده بود.
داداش! بي برو برگشت حق با شما بود. اما تو را به خدا كمي هم به فكر دل زليخايي من باش!!!
* * *
از يكشنبه ي روز ميلاد حضرت زينب سلام الله عليها تا خودِ امروز مي شود چند روز؟ خودتان حساب كنيد! هر چند روز كه مي شود، به تعداد همين عدد روز، چشم به راهم! ذهنم هم كه اصلا و ابدا ياري نمي كند. تا خدا خود چه بخواهد...
متن پست قبلي در مورد بعضي از بچه مذهبي هاي رشت!!!! به بعضي ها برخورده بود. يك چند نفري پيغام گذاشته بودند و يكي هم زنگ زده بود كه آقا ما با شما اصلا مشكلي نداريم.
من كه از كسي اسم نبرده بودم. ولي خب اين مغز معيوب بعضي ها كه در نهادهاي ....ي رشد كرده، جز توهم توطئه و مشكل داشتن چيز ديگر داخلش نيست.
به اين رفيقمان كه زنگ زده بود گفتم: كمي به فكر بچه هاي موسسه ات باش تا اينطوري از مغزشان نظريه بي خودي دَر نكنند و الكي اين و آن را متهم...
واقعا كه از دست اين ....
من كوتاه بيا نيستم. متن هاي بعدي با عنوان آسيب شناسي بچه مذهبي هاي رشت در راه است كه منتظر باشيد كه مي خواهم مثل توووووووپ صدا در كنم.
* * *
فردا چهلم مادر بزرگ است. خيلي وقت هاست كه به نبودنش عادت كرده ايم. در ضمن، سال ِ حاجي درگاهي هم هست. راستي كه چه زود مي گذرد اين روزهاي ما! اي واي انگاري همين چند روز پيش بود كه سر تخت بيمارستان ...
خدا همه ي ما را بيامرزد كه البته اگر نيامُرزد كارمان بدجوري بيخ پيدا مي كند...
نوشتن اين روزها، برايم خيلي سخت شده است. ...
* * *
با محمد و محسن و سلمان رفته بوديم نمايشگاه كتاب! سفر جالبي بود. علي الخصوص كه محسن مامان خرج بود و بي انصاف يك بلايي بر سرمان آورد كه خدا سر دشمن هيچ كس نياورد...
4 تا آدم گنده و شكمو كل هزينه هاي رفت و برگشت و خورد و خوراك و مرگ ميرمان، همه و همه شد 70 هزار تومان!
با خودم گفتم، حالا كه احمدي نژاد هيچ جوري نتواسته تورم راكنترل كند، بد نيست يك بار هم اين داداش محسن ما را هم امتحان كند، يا مشكل تورم را حل مي كند يا همه را از گرسنگي الفاتحه ...
* * *
شرمنده ام. اما اين بچه مذهبي هاي رشت چرا بعضي هاشان اين جوري اند. هر جور حساب مي كنم، نمي فهمم. يعني هر كس كه دو تا كتاب غرب شناسي كه نه يونان شناسي(!!!!) بخواند، يا خير سرش برود طرح ولايت، بايد اين طوري با اين و آن برخورد كند.
اللهم اجعل عواقب اموري خيرا! اگه به غرب شناسي با شد كه من نه فقط يونان شناسي كه مدت ها سر مباحث غرب شناسي فكر كرده ام و طرح ولايت هم متاسفانه رفته ام، هر چند كه معتقدم جز وقت گذراني و ابطال وقت ثمره اي برايم نداشت. اما نكند مثل اين حضرات مذهبي و ريش دار و مدعي بشم.
گفت: ادب از كه آموختي؟ گفتم از آقايانِ ...
* * *
يك ساعت و ده دقيقه صورت در صورت نگاهش كردم و با او حرف زدم، اما چند روزي است كه هر چه تلاش مي كنم، قيافه اش به ذهنم نمي آيد.
در چرايي اش مانده ام بدجور، علي الخصوص كه ...
نمي دانم تصنيف زيباي محمد نوري را شنيده ايد يا نه، اما اين روزها زود به زود مي خوابم تا شايد در عالم رويا خبري شود، اما خب . . .
* * *
بعد از يك سال، آمد و با من حرف زد. چه دل تنگ اين گونه درد دل با او بودم. گريه ام گرفته بود، اما ...
خلاصه خدا جون ....
* * *
گفت يادتون هست كه گفته بوديد، اگه پيداش كنيم، بهمون شيريني مي ديدي؟ گفتم: خب آره! مگه پيدا شده؟! زير لب خنديد و گفت: آره!!
آن قدر ذوق زده شدم كه همه هفت نفري كه اونجا بودند را مهمان كردم.
بعد از 5 سال گشتن بالاخره وصيت نامه شهيد غلامرضا دانا را پيدا كرديم.
* * *
اي كشته گان عشق برايم دعا كنيد . . .
كلك انتخابات و امروز مي كنيم. خسته شديم از بس از سردار و دكتر و مهندس و جهادگر و كوفت و زهرمار شنيديم...
و اين جملات يعني اينكه انتخابات اين دوره خيلي خيلي فرسايشي بود...
.
.
.
***
من: دهکدهها نبض حقایق هستند
او: مردم ده با تو موافق هستند
ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:
باران که بیاید همه عاشق هستند
و من
امروز سال روز رحلت كريمه اهل بيت، اخت الرضا، حضرت فاطمه معصومه (سلام الله عليها) است.
***
هفته جالبي بود.
سه شنبه بعد از مدتها محمد زنگ زد. دلم عجيب هواشو كرده بود . شماره اي هم ازش نداشتم. خيلي خوشحال شدم.
انگار ما رفيق هاي دوست داشتني قديمي اين روزها فقط منتظريم خداي نكرده واسه كسي مصيبتي پيش بياد تا يه خبري از هم بگيريم. يادم مياد اون روزهاي خوبي كه تقريبا اكثر روزها با هم بوديم. الحق كه چه روزهاي خوبي بود. والحق كه اون بچه ها يكي از بهترين دوستانم بودند، براي من كه اينطوريه، اونها رو نمي دونم، شايد من حتي جزئي از دوستانشون هم نباشم. ...
نمي دونم كه چرا اينجور شد. نمي دونم كه نه،... خلاصه اميدوارم اون روزهاي خوب دوباره تكرار بشه!
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخره غربت دنیاست مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو، آسمون خونه نشین بود
دلِ تو شکسته بودند، همه ی قصه همین بود
می تونستم با تو باشم، مثل سایه، مثل رویا
اما بیدارم و مثل تو، تنهای تنها
***
هفته پيش قبل از فوت مادربزرگ با 3 تا ديگه از دوستان يه بعداز ظهري زديم بيرون. رفتيم تا ييلاقات صومعه سرا و تو مسير برگشت مسيرمون خورد به يه روستاي فوق العاده زيبا تو نزديكي سراوان. بي نظير بود و رويايي . حتما عكس هاشو تو ادامه مطلب ببينيد:
تا همين چند ماه پيش، موقع دروي محصول، تو شاليزار بود و مشغول كمك به بچه ها!
***
83 سال را پشت سر گذاشته بود...
***
هر وقت صورت چروكيده اش را مي ديدم، ناخودآگاه به ياد طراوت و سبزي و زيبايي شالي مي افتادم. لطافتي كه عجيب روح نواز است و دوست داشتني!
***
نماز كه مي خواند، با آن مدلي كه چادر نمازش را بر سر مي كرد، آن قدر معصوم و دوست داشتني مي شد كه نگو و نپرس...
***
از اول بهار امسال، سبزي طبيعت يك رنگ ديگري برايم داشت. طبيعت خيلي خيلي برايم لطيف شده بود. دل كه به سبزي اطراف مي دادم، نمي دانيد كه تا كجاها كه نمي رفتم و البته اين لطافت برايم جاي سوال داشت...
***
و ديشب دليل اين لطافت را فهميدم. ...
***
مادر بزرگ از پيش ما رفت
و افسوس، و صد افسوس كه حالا شرمنده يك كوه كم كاري ام.
***
راستي، امسال نشاهاي برنج چه بدشانس اند كه تو را نمي بينند.
***
مادر بزرگ من كه نه، مادر بزرگ همه شالي ها!!
خداحافظ
(1)
ميان اين همه بلبل
ميان اين همه گل
ميان اين همه سبز و سفيد و قرمز و زرد
تنها،
تبر است
كه مي تواند درخت را بخنداند.
(2)
...
...
حالا
تو بگو
گناه تبر چيست؟
اگر بخواهد كسي را ببوسد!
شعر از: عبدالصابر كاكايي
بهار هم آمد، اما،
بهار بي گل رويش كجا كنم باور؟ خدا كند كه بيايد بهار اصلي ما
***
سال 86، سال خيلي بدي بود. سالي كه فهميدم، چه قدر از اصل بودنم، فاصله گرفته ام! خلاصه فهميدن اين موضوع هم خيلي مهم است اما حيف كه هنوز راه حلي برايش نيافته ام!!
***
دلم براي بعضي از دوستانم خيلي تنگ شده، آن قدر كه جز ديدنشان آرامم نمي كند. براي محمد خوش سعادت، براي محمد فرحي، براي مهدي نورسته، براي جواد شفيعي، براي عباس بايرامي و براي يه تعداد ديگر از دوستان.
86 كه به كلي از اين دوستان دور افتاديم، اما خب هركجا باشند و هرجا، ياد و خاطرشان برايم عزيز است و صدالبته همراه!
***
آقا مجيد زنگ زد و گفت جايي بودم و به يادت آه كشيدم!! گفتم يادي هم از تو كنم!
راستش اين آه كشيدن يه قراريه بين من و آقا مجيد كه اين طوري هر وقت چشممون مي افته به گنبد طلاي امام رضا (عليه السلام) از همديگر ياد مي كنيم.
باز هزار مرتبه به وفا و رفاقت تو داداش كه اين روزها مثل تو اصلا پيدا نمي شه!!
***
اين چند روز اول سال رو گيلان نبودم. امام رضا (عليه السلام) طلبيده بود و مثل هميشه سرِ سفره مهر و كرامتش ريزه خوار بودم. در كل به غير از اوقاتي كه با دوست به سر رفت، ما بقي دقايقش اصلا خوب نبود. خوب كه چه عرض كنم، ... بگذريم!!
***
5 روز اول سال رو كه از دست تلويزيون راحت بودم، اما تو همين چند ساعتي كه رسيدم، 2 تا برنامه مختلف ديدم، يكي از نزار القطري و يكي هم از سامي يوسف!
خدا نكنه ما ايراني جماعت رو جو بگيره كه اونوقت به همين راحتي ها ول كن معامله نيستيم!!
***
"سفرت به خير، اما..." كتاب تازه محمدرضا بايرامي است كه پيرامون سفر 3 روزه ي رهبري به استان زنجان نوشته و قدياني هم چاپش كرده است.
تنوع و زيبايي هاي داستان سيستان را ندارد، اما زيباست و صد البته ارزش خواندن هم دارد. به ويژه آنكه با نثر ساده و سليس بايرامي مي توانيد چند ساعته بخوانيدش!!
***
امشب شب ميلاد رسول مهرباني هاست. همو كه بر نجاتمان حريص است، آن ميزان كه خود را رنجه مي كرد.
امشب شب ميلاد خورشيدي است كه در عرصه او جز شرمندگي هيچ نداريم.
اي آنكه خلق عظيم تنها و تنها از آن توست، بر نداشته هامان بر ما ببخش!!!
با آنکه بیش از یک ماه تا روز رای گیری باقی نمانده، اما تنور بازار انتخابات گرمِ گرم است. فعلا کاری به دسته بندی های گروه های سیاسی ندارم، اما بیان چند نکته را که به ذهنم رسید، خالی از لطف نمی دانم.
1- در اکثر شهرها، نتیجه بررسی صلاحیت نامزدها نشان از آن دارد که رقابت بیشتر در بین افرادی است که یا متصل به جبهه اصول گرایی اند و یا آنکه خود را به این جبهه وصله ( وصل نه! وصله!!) کرده اند.
2- در همین رشت خودمان 13 نفر از جبهه اصولگرایان( چه وصل و چه وصله) داعیه دار حل مشکلات و مدعی داشتن ویژگی های نمایندگی اند.
3- خواندن داستان تلخ جنگ احد برای این دوستان خالی از وجه نیست. هر چند که این روزها آقایان وقت خواندن ندارند، پس لا اقل کسی برخیزد و این داستان را برایشان بخواند.
4- گروه 6+5 حداقل در گیلان این کاره نیست. این چیزی است که در این مدت دیدیم. لابد خبرهای درگیری برخی از همین آقایان عضو 6+5 رشت را در همایش جبهه متحد در تهران شنیده اید! بنده ی خدا بادامچیان ( سخنران آن لحظه همایش) شاخ(!) درآورده بود!!
5- انتخاب این دور را یک انتخاب اصلح نمی دانم. انتخابی می دانم ما بین خوب و خوب تر و یا بد و بدتر و یا... بگذریم. اگر حواسمان به قضایای جنگ احد باشد، این نقطه چین ها زیاد طولانی نمی شوند.
6- از سه کرسی رشت در مجلس، یک کرسی را از آنِ اصلاح طلبان و دوم خردادی ها می دانم. البته احتمال افزایش آن از یک کرسی به بیشتر خیلی کم است، مگر آنکه عزیزان کاندیدای اصولگرا، بدجوری پر و پاچه گیر همدیگر شوند که آن وقت وقوع هر اتفاقی دور از ذهن نیست!
7- و یک توصیه به عزیزان کاندیدای اصولگرا! بپرهیزید از لیست و لیست بازی که در این دور، لیست نه تنها رای آور نیست که رای خراب کن است! باور ندارید؟! این گوی و این میدان !
8- چند نکته باقی مانده که بعدتر خواهم نوشت!!
باز کن دکّان که وقت عاشقی است.
.
.
.
و این آغازی دوباره است!
دل
خوش مدار!
ما
ادم شو نیستیم !!
1- سلام!
زیاد حس نوشتن تو این صفحه رو ندارم. راستش نمی دونم چرا؟
2- چند روز پیش خیلی اتفاقی مصطفی رو دیدم. خیلی وقت بود که ازش بی خبر بودم. ناخودآگاه دیدم که داره میاد سمتم. نرسیده به من، بهش گفتم، برو، برو، اصلا جلو نیا که حوصله تو ندارم و البته اون که اون زمون ها هم خوب بلد بود که با چشماش سِحرم کنه، دوباره جادوگری کرد...
تنگ بغلش کردم. دلم خیلی خیلی براش تنگ شده بود. نگاش کردم، به چشماش، به همون چشم های سبز مایل به قهوه ایش! به همون طبیعت پر روح تر از طبیعت اطرافمون!
...
مدتی با هم بودیم و البته که چه خوش گذشت با اون!
گفت امروز می خوام برم مشهد! دوباره خیره چشماش شدم، دستاشو بوسیدم، عَوَضِ ضریح آقا!
چشمای جفتمون دریایی شد، البته هیچ کدوم به روی هم دیگه نیاوردیم. خداحافظی نکرده جدا شدیم.
والبته دیشب بهم زنگ زد، از جنوب غربی بهشت، از صحن گوهرشاد، از ...
3- شام ولادت امام زمان (عج) بود. بهم زنگ زد که چه خبر! گفتم هیچی، فقط تو نیمه شعبان امسال، یه چند ده سالی ظهور رو عقب انداختیم!
آه کشید، اون هم از اون آه هایی که فقط مختص خودشه و گفت: خدا عاقبتمونو به خیر کنه!!
4- می گفت: من آئینه شما هستم.
وقتی این جمله را شنیدم، دیگر نفهمیدم که چه می گوید. راستش سالها بود که به دنبال این آئینه نقره فامِ طلایی وجه می گشتم.
سالها بود که هرگاه خواستم بگویم : عزیز! بیا و لطفی کن، بیا و دستمان برگیر از این زمین خاکی، اما هربار شرم نگاهش، حجب کلامش، دریایی ام می کرد و شرمسار! او هم ، سنگ دل، چون همه خوب رویان! اصلا به روی خود نمی آورد، هرچند که خوب می دانستم و می دانم که همه را نشنیده می دانست، همه را !
و حال عزیز من! خوب دل من! دوست من! آئینه من! همو که از سالها پیش، از دوران نوجوانی همیشه عکس کوچکت در حال قرائت قرآن داخل کیف جیبی ام بوده، آئینه ام باش و البته خواهشا آئینه ام کن!
چه می شود کرد، تو خود گفتی که من آئینه شمایم.
و مباد که غباری بر صفحه زلال آئینه ام بنشیند...
خدایا! تو و آئینه ام...
5- حالا خوبه که من اصلا حسّ نوشتن رو نداشتم(!)
6- ندیده عاشقت شدم، نمی دونم چی میشه!
7- راستی، قرار بود از اقیانوس چشمانش برایتان بگویم! اما مثل اینکه کسی مشتاق شنیدن آن رویای نیمه شبان نیست. بماند؟ باشد، تا اگر کسی خواست، برایش بگویم از اقیانوس چشمانش!!
8- ...پاکم می کنی عزیز! قبل انکه خاکم کنند؟
-----------------------------------
تذکره ای پیرامون پست بالا
· فقط مطالب بند 2 مربوط به مصطفی است.
· مطلب بند 3 مربوط به عزیز بزرگواریه که مقام استادی برمن دارند.
· و مطلب بند 4 هم ماله عزیز دوست داشتنیه دیگری.
· حالا این 3 تا تذکر رو برای چی نوشتم:
دوست عزیزی فرمودند که مطالب رو که این طوری ردیف کردی، این تحلیل پیش میاد که
همه ماله مصطفی است.
ما هم حرف گوش کن! گفتیم بچشم و این تذکره رو نوشتیم.
1-
شعبان به نیمه رسید...
و روزی هم به پایان خواهد رسید...
درست عین عمر ما
...
2-
جشن میلاد امام زمان، با اجرای گروه موسیقی سنتی دلشدگان ، مکان: مسجد ...
هیات عاشقان صاحب الزمان(عج) برگزار می کند: مراسم میلاد امام زمان(عج) با حضور رضا نظری (!!)
جشن بزرگ ظهور، با هنرنمایی سلطان تقلید صدا و اجرای زنده خواننده نسل جوان ...
جشن نیمه شعبان، با حضور بازیگران طنز صدا و سیما( منوچ و روخان کناری و ...)
در ایام ولادت امام زمان (عج)، برنامه های بزرگداشت این ایام، بسیار زیاد و پر شور در گوشه و کنار شهرهامان برگزار می شود. در این چند روز گذشته، خیابان های رشت پر از پرده ها و بنرهای تبلیغاتی برگزاری این مراسمات بود، اما نکته تاسف برانگیز مسیر خطرناکی است که در اجرای این مراسمات به راحتی دیده می شود.
به نظر می رسد که اگر مسئولین فرهنگی جامعه هر چه زودتر فکری نکنند همان بلایی که بر سر مراسم عزاداری آمد، بلایی بدتر از آن هم بر سر برنامه های اعیاد و ولادت های اهل بیت(علیهم السلام) خواهد آمد.
نمی دانم که برگزار کنندگان این برنامه ها آیا ذره ای اندیشیده اند که چه رابطه ای بین اجرای موسیقی سنتی و حضور فلان بازیگر طنز با جشنی که محل حضور و محل آمد و شد فرشتگان است، وجود دارد؟
مسئولین فرهنگی! آقایان علما! آقایان مراجع ! مسئولین هیئات مذهبی! آقای اداره ارشاد! مشاورین فرهنگی و ...
شما را به خدای امام زمان(عج) نگذاریدکه همان مصیبتی را که بر سر امام حسین (علیه السلام) آوردیم، این بار بر سر امام زمان (عج) بیاوریم...
3-
یادم باشد بعد تر داستان اقیانوس چشمهایش را برایتان بگویم...
یادم باشد...
1- هوا بس ناجوان مردانه گرم است و گرمای نا جوان مردانه اش برای امثال من که کمی تا قسمتی تپل تشریف داریم، بدجوری دلچسب شده است(!)
2- روز های خیلی سختی را سپری می کنم. به جرات می توانم اذعان کنم که چنین حالاتی را در 8 سال اخیر تحمل نکرده ام. گاه گاهی در خلوت هایم دل قرص می شدم که صبورم و البته از صابرین، اما این روزها خدای صابرین بدجوری شیر فهمم کرده که نه جانم! تو حالا حالاها کار داری! برو شیرتو بخور عزیز!
سختی پیشامدها آن چنانند که گاه چنان عنان از کف می دهم که خود نیز گاها نمی فهمم که چه می کنم و چه می گویم. گویی مست شده ام، بد مست بد مست!! شاید اگر چند ماه پیش تر نصیحت مصلحان را آویزه گوش می کردم و کمی هم به آن می اندیشیدم، حال چنین وضعی پیش نمی آمد.
خلاصه فشاری را که تحمل می کنم، شاید پیش تر یک بار آن هم همزمان با فوت ........ تحمل کردم . آن روزها که یار صمیمی و مهربانم، رفت و مرا با کوله باری از خاطرات زیبا تنها گذاشت، آن چنان دردی را روی شانه هایم تحمل می کردم که وصف ناشدنی است. دردی که در طول این سالیان نبودن او جز بر روی سنگ مزار خاطراتش و با کلام اشک و جز برای او نگفته ام. دردی که وقتی دیگران در مقابل صبوری ظاهری ام، متعجبانه و البته با یک حس هم دردی تهوع آور می گفتند که احسنت مرد! صبر کن و نذار روزگار بشکندت! در دل به کلامشان می خندیدم که باید نگذارم که روزگار بشکندم و حال آن که من سخت شکسته ام .
دردی که با گذشت روزهای فراوان هنوز زنده است و گرم .
دیشب دوباره یاد آن روزهای سخت افتادم و البته در تاریکی و تنهایی اتاقم تا صبح به یادش بیدار بودم . حتی تلفن نیمه های شب دوستی عزیز، نیز نتوانست، لحظه ای از یاد این درد جانکاه بکاهد.
و این روزها! حس و حالم دوباره درست مانند آن روزها شده است. کاش که دست ولایتی بیاید و مانند آن لحظات ناب،آرامشی خدا گونه نصیبم کند.
و به راستی چرا من این حرف های ناگفتنی را که تا به حال برای هیچ دوست و برای هیچ سنگ صبور نداشته ای، نگفته ام، این جا می نویسم. نمی دانم. شاید کسی نخواند، اما ...
عزیزان دل ! اگر این زخمه های دل را می خوانید دعایم کنید که مدت هاست رنگ زیبای خدا از آسمان خلوتم رخت بر بسته است.
3- چه درد بزرگی است
درد داشتن
نه ! نه! درد داشتن
درد بزرگی نیست!
درد را نگفتن
چه درد بزرگی است.
و فاجعه اینجاست
که درد را بگویی
اما کسی نباشد که بشنود.
یکی بیاید و
مرا از زیر این آوار
به درآورد.
4- تمام دردها و بلاهایی که این روزها بر سرم می آید همه ناشی از گوش ندادن به توصیه دوستانی است که مشفقانه حرف می زدند اما من گوش ندادم . و البته بی توجهی به کلام حضرت امیر پیرامون دوست جاهل !!
5- و اکنون من! ایستاده ام در ابتدای پله های نردبانی که چندی پیش از روی پله های طبقه نمی دانم چندمش به زمین افتادم و استخوان هایم شکست.
و من دوباره قصد بالا رفتن دارم و به راستی که چه احمقی ام من!!!
6 – اینجاست طبیبی که ندارد نوبت هر دل که شکسته تر بود پیش تر است
این جور وقت ها راهی نمی ماند. باید شال و کلاه کرد و زد به جاده ها: این قدر به مشهد اومدم، جاده ها باهام رفیق شدند...
7 – خدا ما رو روز ازل امام رضایی کره
قربون اون خدا برم، عجب خدایی کرده
اون آقایی که با نگاش همه میشن خرابش
قرار و وعده گاه ما تو صحن انقلابش
1ـ یه مدتی که RAM رایانه ام سوخته و ارتباطم قطعه! درست شدم عین این معتادها که یه مدتی جنس بهشون نرسه! راستش الانم رو انداختم به یکی از آشناها و از تو کامپیوتر شخصیش دارم می نویسم.
سوختن و دود کردن RAM کامپیوترمو با چشمای خودم دیدم. الهی! دلم آن چنان کباب شد که نگو و نپرس! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!
خلاصه چندی پیش پاور مجید سوخت و بعدش RAM من و بعدش هم پاور کامپیوتر محسن و محمد! به نظر در این قتل های زنجیره ای(!!) دست دشمنان در کار نیست؟؟
به اطلاع مابقی دوستان وبلاگ نویس از محمد پیر پکاجکی تا محمد ریش دراز می رساند که بسی بسیار زیاد مراقب رایانه هایشان باشند، مبادا که داروی نظافت بلایی بر سرشان بیاورد!!!
2- این رفیقمان WORD 2007 داره! من هم ندید بدید! ولی خودمانیم، عجب تیکه ایه این ورژن 2007
3- فردا یاسر و سید جواد می رن کربلا! من هم مثل همیشه یه جامونده ی مغموم!
نازنینا وعده کردی کربلایم می بری ... ولی ...
امیدوارم بهشون بچسبه که البته خواهد چسبید.
4- تیم ملی فوتبال مفت تر از " هچین پلا hachin pala " از جام ملتها حذف شد. نکته هاش بماند برای دوستان نکته گو . اما دیروز یکشنبه 31 تیر روزنامه اعتماد یک مصاحبه فوق العاده خواندنی چاپ کرد از وحید هاشمیان. بیشتر از آنکه فوتبالی باشد، فلسفی بود. از دستش ندهید و حتما بخوانیدش که فوق العاده خواندنی است. اینجا
5 – این داستان هک شدن پرشین بلاگ هم برای خودش داستانی است. هیچ کی نفهمید که چه بلایی بر سر مدیر اداری – مالی اش ( آقای عسگری که در ترکیه ربوده شد) آمده و کسی هم ندانست که بوترابی رئیس پرشین بلاگ چرا دستگیر شد و چراتر آزاد شد و اصلا چرا یک سایت مهم و معتبری مثل پرشین بلاگ که بابا بزرگه همه وبلاگ نویسا هم هست به راحتی آب خوردن، اون هم توسط هکرهای کشور برادر، عراق, هک می شه! به گمانم این هک هم کاسه ای زیر نیم کاسه داره که فهمیدنش خالی از لطف نیست! اگه فهمیدید یه ندا بدید!!
6- طول دوره کیهان نخوانی ام رسیده به بیش از یک ماه! کلا تو ترکم. بعد از ترک صدا و سیمای جناب ضرغامی که تنها معتاد به سریال مدار صفر درجه اش هستم، پروژه ترک کیهان هم روزهای آخرش را می گذراند. البته امان از دست این برادر اصلاح طلبمان که در این مدت بد جوری شرق خوانمان کرده!
خداوند بر درجاتش بیفزاید!!!
7- یه حرفهایی، تو دلم واسه نوشتن دارم که فعلا بمونه برای بعد...
8- ...
در روزهاي اين هفته آقاي هاشمي براي انجام چند سخنراني و حضور در تعدادي كنگره و مراسم به گيلان آمده بودند.
از قرار معلوم متن زير، توسط يكي از تشكل هاي دانشجويي دانشگاه آزاد رشت جهت خير مقدم ايشان در دانشگاه نصب شده بود. بخوانيد و هر گونه برداشت هم از خودتون.
مقدم مبارك هم انديش مدرس
رهرو جسارت شيخ فضل الله نوري
هم تراز علم مطهري
هم فكر بهشتي
هم سنگر رجايي و باهنر
شاگرد با وفاي خميني كبير
پيرو سايه سار ولايت فقيه
ذخيره انقلاب
سردار بزرگ سازندگي
بزرگ متفكر جهان اسلام
محبوب القلوب ايرانيان
حضرت آيت الله هاشمي رفسنجاني را به ديار هم كتابش، كوچك جنگلي گرامي مي داريم.
...
به درخواست يك مجموعه فرهنگي در نزديكي محل زندگي ام، در جلسه گفتمان هفتگي اي شركت مي كنم با حضور مسئولين و فعالان آن مجموعه. همگي جوانند و پرشور، 17 تا 21 ساله. در يكي از جلسات به درخواست بچه ها موضوع جلسه رفت به سمت " رابطه دخ ت ر و پ س ر و آسيب شناسي آن".
پيگير مقدمات بحث بوديم كه از بچه ها خواستم پس از شنيدن اين چند كلمه ي " رابطه دخ ت ر و پ س ر" اولين چيزي كه به ذهنشان مي رسد، به زبان بياورند.
هر يك كلمه اي گفتند: صحبت، رابطه اجتماعي، ديدار، دوست داشتن، خداوند، تجربه عشق، عشق، شيطان و كمبود و ...
دايره گسترده مفاهيم و معاني اين كلمات شايد خود نشاني باشد از نگاه متفاوت و دور از همِ يك نسل هم سن و سال كه در يك گستره جغرافيايي زندگي مي كنند و شايد نشاني باشد بر عمق گسترده اين موضوع ( نمي دانم شايد اين جور نباشد) و يا كم كاري متوليان فرهنگي در پاسخ به سوالات و شبهات ذهني نسل نو پيرامون اين موضوع!
بحث كه جلوتر رفت از چرايي ايجاد اين ارتباط پرسيدم و بچه ها هر يك بحثي را مطرح كردند كه البته همه اين كلمات قابل تاملند: خلاء، ازدواج، كمبود، تجربه، سنگ صبور، عقده و ...
سهميه بندي بنزين، كار شجاعانه اي بود كه دولت اقاي احمدي نژاد اون رو اجرا كرد. كاري كه دولت هاي قبلي با همه ي پزها و ادا اطواراشون، شجاعت انجام دادنشو نداشتند.
اما احساس مي كنم كه اي كاش تو بحث اطلاع رساني بهتر از اين عمل مي شد. كه قطعا اگر اين طور بود بعضي از مشكلاتي كه پيش اومد، كمتر رخ مي داد...
تو روز اول اجراي طرح يه كار تو بيمه داشتم كه مجبور بودم، چند تا اداره رو برم و بيام. يه مسيري كه تا روز قبل كرايه تاكسيش 75 تومن بود رو كمتر از 200 تومن نمي گرفتند. تازه كلي هم سر مسافر منت مي گذاشتند و آخر سر هم با پررويي مي گفتند كه فحششو به دولت بدين.
خلاصه خدا بلا سرمون نازل نكنه كه ما هم وطنان مهربان و دوست داشتني(!!!!) چنان به جان هم مي افتيم و چنان يكديگر را تيكه پاره مي كنيم كه خواهد ماند براي آيندگان...
***
تو پست قبلي، آقا محسن برام كامنت گذاشته بود و شاكي شده بود كه ما رو فروختي؟
راستش اصلا از نقش آفريني اين جناب " سوم شخص مفرد" در زندگي اين محسن خان بي خبر بودم. الان هم بايد اون پست رو اصلاح كنم و تعداد دوستاني كه صابون اين جناب به تنشون خورده رو از 3 به 4 نفر افزايش بدم. محسن جان! بميرم براي او دل چاك چاكت عزيز! نگفته بودي برام كه از اين خبراست...
***
اين خبر رو ديروز كيهان چاپ كرده بود. به دلم نشست، اون هم بدجوري!!
پس از 1228سال مردم نيشابور خاطره استقبال از امام رضا(ع) را زنده كردند
همزمان با دهم تيرماه سالروز ورود امام رضا«ع» به نيشابور، كاروان نمادين آن امام همام در ميان استقبال گرم و بي نظير مردمي وارد نيشابور شد.
به گزارش خبرنگار ما، مردم نيشابور پس از 1228 سال از تاريخ ورود امام رضا«ع» به نيشابور ديروز بار ديگر تاريخ را تكرار كردند و در حركتي نمادين ورود كاروان آن امام همام را به نظارت نشستند و جانانه و عاشقانه به استقبال وي شتافتند.
اين كاروان نمادين كه به اهتمام انجمن نمايش اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نيشابور و اهالي و تعزيه خوان هاي روستاهاي فديشه و نيرآباد بخش ميان جلگه نيشابور تدارك ديده شده بود از ميدان بي بي شطيطه كه قدمگاه رضوي است و جنب خانه بانو پسنده (كسي كه افتخار ميزباني امام رضا«ع» را برعهده داشت) حركت خويش را به سمت مركز شهر آغاز كرد كه در ميان راه مردم با آب و آينه نماد پاكي و صداقت و همچنين شاخه هاي درخت بادام كه امام«ع» به بانو پسنده داده بود به نشان زندگي و طراوت به استقبال آن امام همام رفتند.
اين كاروان نمادين در طي مسير كه توسط نيروهاي مأمون در محاصره كامل بود به چهار راه اصلي شهر آمد و در آنجا كه همه مردم نيشابور حاضر بودند به نشان ولايتمداري طي قرون و اعصار، حديث شريف سلسله الذهب توسط امام رضا«ع» بار ديگر فضاي نيشابور را معطر ساخت. در طول مسير كاروان مردم اعم از كودك، نوجوان، جوان، زن، مرد، پير و كلان با چنان ذوق و شوقي اين كاروان را همراهي كردند كه گويي سال 200 هجري قمري تكرار شده است .
در اين مراسم تمام مردم اشك شوق مي ريختند و بار ديگر با ذكر صلوات خاصه آن حضرت و زمزمه كنان صحنه هاي به ياد ماندني را خلق كردند.
***
دلم برا حرمت پر مي زنه
سينه براي تو دلبر مي زنه
3 شب آخر فاطميه، لحظات قشنگي را تجربه كردم. سكوت و نغمه و پرواز! سبكي و آرزو! بعدِ آخرين روز، خيلي ها خيلي چيزها گفتند، اما لحظه اي از شيريني آن دقايق نكاست.
آرزوي قشنگي كه قرار بود در فاطميه برآورده شود، برآورده نشد و البته دليل نشدنش را مي دانم. خودم هم كوتاه آمده ام، من اصلا اين كاره نيستم!
***
آقا ياسر عزيز! خمام رود نيست و سه واش(sevash) است. دوزاريت افتاد جانم! از مولات علاوه بر طي الارض و مكاشفه يه خورده جغرافياي محلي ياد بگير. واسه كود.... واجبه عزيز!
***
چمران. و رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست!
خدايا! روح پژمرده ام آرزوي پرواز دارد.
شريعتي. حسرت بزرگ سالهاي پاياني دهه 50. و سوال بي جواب اين روزهاي من: او اگر مي ماند، در روزگار ما، چگونه روزگار مي گذراند؟
***
امشب از چرچمن جمله اي خواندم زيبا، كه بر جانم نشست:
" براي آنانكه همواره انديشه خود را گسترده تر مي كنند، دنيا همواره بزرگتر و وسيع تر مي شود و براي آنانكه انديشه خود را محدود نگه مي دارند، دنيا هميشه در حال كوچك تر شدن است. "
***
معرفي كتاب:
" خاك هاي نرم كوشك " را اگر نخوانديد حتما بخوانيد كه اگر نخوانيد به گمانم بخشي از عمرتان را باد فنا با خود خواهد برد.
نويسنده: سعيد عاكف
نگاه و خاطراتي از زندگي شهيد برونسي و به قول رهبر انقلاب: اوستا عبدالحسين برونسي
چاپ يازدهم. فروردين 86
جمله رهبر انقلاب پيرامون اين كتاب: من توصيه مي كنم و واقعا دوست مي دارم شما ها بخوانيد، اسم اين كتاب، خاك هاي نرم كوشك است. قشنگ هم نوشته شده است... ( 16/3/85)
***
خسته ام
از دست دوستان.
اين روزها آرزويي ورد زبانم است: كاش اين جا نبودم.
خواب دیدم حلاج حق را
که در خواب احتضار
پنبه دید هر چه رشته بود
و باد می آمد
آتش به دست
. . .
***
پس چرا ما نتوانيم كه اين سان باشيم
به خود آئيم و بخواهيم كه انسان باشيم
اين مطالب رو تو چند روز گذشته نوشتم اما وقت نكردم كه بذارمش اينجا. همه رو با هم مي ذارم.
***
چهارشنبه 16/3/86
مجموعه نوشته هاي تقريبا 4 سال اخير رو، همه رو گذاشتم كنار هم و بعد ريختم توي رودخانه پرآب وسط شهر!
كاغذ هاي A4 خط خطي، وسط آب گل آلود غوطه مي خوردند و بالا و پائين مي رفتند. دلم اصلا نسوخت. دلم اصلا نسوخت كه عصاره 4 سال انديشه و احساس رو دادم به دست آب روان و گل آلود كه با خودش ببره! همه رو ريختم تو رودخانه و بعد واسادمو و رفتنشونو نگاه كردم.
***
پنج شنبه 17/3/86
عصر براي خداحافظي آمد پيشم! امشب از اينجا مي رود. يك ساعتي با هم بوديم.
برايم از كارهاي فعلي اش گفت. تا حدودي راضي بود. از جاهاي مختلف گفت و چيزي كه برايم جالب آمد، خاطره يك قرار ملاقات با ( .... ) بود.
گفت مشكلي داشت. توسل كرد. در خواب به او گفتند كه فردا ساعت 6 صبح، قلان جا باش! فلاني هم خواهد امد.
بنده خدا 5 صبح پاي پياده حركت كرده و بعد از 45 دقيقه به مكان قرار رسيده بود، اما خب از (....) كه البته بي خبر از اين قرار بود خبري نمي شود.
درست سر ساعت 6 صبح و در همان مكان، پيرزني را مي بيند كه مشغول انجام كاري است اما به تنهايي توان انجام آن كار را ندارد.
به سمتش مي رود و كمكش مي كند و پيرزن دعايي در حق او مي كند.
تا 7 صبح منتظر (....) مي ماند و البته از او خبري نمي شود.
بعدتر مي فهمد كه آن پيرزن مادر يكي از شهداي شهرمان بوده است. و وقتي متن دعاي پيرزن را برايم تعريف مي كند، مي بينم كه آن مشكلش هم در پي اين دعا، حل شده است.
در تحليل اين قرار ملاقات، ناتوان ناتوانم...
وقتي خواست برود، تنگ در آغوشش كشيدم. خداحافظي كرد. چند قدم رفت و لحظه اي ايستاد و رو به عقب به من نگاه كرد و آن گاه رفت. ...
دلم لرزيد. خيلي هم لرزيد.
***
جمعه 18/3/86
مشكلي داشت. يك بار با او صحبت كردم كه حلش كند. سخت گريه كرده بود كه خودم هم موندم كه چه كنم. شب تصميم گرفتم كه با او صحبت كنم. تفعلي به قرآن زدم. آيه آمد كه: روزه سكوت بگيرجانم!
لابد در پس اين روزه سكوت او هم مثل مسيح كه خودش از خودش دفاع كرده بود او هم خودش قضيه را حل خواهد كرد.
***
شنبه 19/3/86
امروز وزير ارشاد اومده بود شهر ما! اون هم براي افتتاح مجتمع فرهنگي هنري شهر مه البته حسابش از دستم در رفته كه كلنگش چه سالي به زمين خورده! تا جايي كه يادمه برمي گرده به سفر رهبري به گيلان!
براي مجموعه فرهنگي اي كه برخي از كارهاش به عهده منه دعوت نامه فرستاده بودند براي حضور تو اين مراسم! مسئول اينترنت مجموعه رو برداشتم و رفتيم به مراسم! حاشيه هاي جالبي داشت كه البته به بچه هاي ثامن قول دادم كه براشون بنويسم!
تو حاشيه مراسم يكي از آقايون كه گرداننده يكي از سايت هاي استانه، با اشاره به وبلاگم و نيز اشاره به وبلاگ يكي از آقايون كه با هم تبادل لينك كرده ايم، يه جورايي بهم گفت وبلاگ هاي زنجيره اي!!! يه جورايي بهم برخورد! حداقل به محمد، محسن و مجيد يه اشاره اي مي كرد، درست به دو نفري اشاره كرد كه هيچ ارتباطي باهاشون ندارم.
خلاصه اسم وبلاگ ما هم رفت تو ليست وبلاگ هاي زنجيره اي! همين روزاست كه ف ي ل تريده شويم!!!
***
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با كافران چه كارت گر بت نمي پرستي
1-
مرا چشمي است خون افشان ز دست آن كمان ابرو
جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو
2-
پست قبلي رو كه نوشتم، آقا مجيد، هم بهم زنگ زد و هم تو صفحه شخصيش برام چيزي نوشت و البته كه چه نكته قشنگي رو چاشني كلماتش كرده بود:
" به تو خیانت می کنند، تو مکن؛
تو را تکذیب می کنند، آرام باش؛
تو را می ستایند، فریب مخور؛
تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن؛
مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مباش؛
همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش؛
آنگاه تو از ما خواهی بود."
* امام محمد باقر عليه السلام *
آقا مجيد! ممنون از لطفت، از مهربوني هميشه جاري تو لبخندهات و ممنون از خودت، دوست خوبم.
3-
تو كافر، دل نمي بندي نقاب زلف و مي ترسم
كه محرابم بگرداند خم آن دل ستان ابرو
4-
ايام، يادآور سوگ گراني است كه سالها پيش در ميانه خرداد بر جان همه آزاده مردان جهان نشست!
سالها مي گذرد، حادثه ها مي آيد
انتظار فرج از نيمه خرداد كشم
بزرگ مردي كه در وراي كلمات معجزه گونه اش چگونه زيستن را آموختمان و در پس چگونه زيستنش، چگونه خدايي شدن را يادمان داد. همو كه روح الله بود، چه در كالبد و بودِ زميني اش و چه در وجود الهي اش!
مباد كه ياد امام را خلاصه كنيم در چاپ پوستر و برگزاري همايش بزرگداشت و مراسم سالگرد و فهم و تبئين كلمات ناب حضرت روح الله را به جوان زلال و ناب شيعه جنوب لبنان و مسلمان مظلوم اما دوست داشتني فلسطيني يا آن آزادانديش اروپايي واگذاريم!!!!!!
" اين وظيفه اوليه ما و انقلاب اسلامي ماست كه در سراسر جهان صلا زنيم كه اي خواب رفتگان! اي غفلت زدگان! بيدار شويد و به اطراف خود نگاه كنيد كه در كنار لانههاي گرگ، منزل گرفتهايد. برخيزيد كه اين جا جاي خواب نيست! و نيز فرياد كشيم! سريعا" قيام كنيد كه جهان ايمن از صياد نيست! آمريكا و شوروي در كمين نشستهاند و تا نابودي كاملتان از شما دست برنخواهند داشت. راستي اگر بسيج جهاني مسلمين تشكيل شده بود، كسي جرات اين همه جسارت و شرارت را با فرزندان معنوي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم داشت؟ "
حضرت روح الله (ره)
5-
بنازم به بزم محبت كه آنجا گدايي به شاهي مقابل نشيند
6- ... و اين يعني خودسانسوري!!!!!!
7- ... ايضا همون توضيح بالايي
8-
خدا داند كه من جز آن صنم ياري ندارم:
السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي