چند وقتی بود که به خاطر مشغله های روزمره، کمتر، فرصت با هم بودن دست می داد.
خودش زنگ زد، که اگر وقت دارید یکی دو ساعتی با هم باشیم. من هم بی میل نبودم.
با هم قدم می زدیم و صحبت می کردیم. بیشتر من حرف می زدم و البته او مثل اکثر اوقات گوش می داد. این اواخر تکیه کلامش شده بود که گوش دادن ادب است. نکته ی جالبی بود، موضوعی که بعدتر فهمیدم یک جورایی در میان عامه ی مردم تبدیل به یک مثل شذه است. سر یک کوچه چند جوان به سرعت و البته با سروصدای زیاد مشغول داربست زدن و تزیین و چراغانی کردن کوچه بودند.
پرسید: این ها چه می کنند؟
گفتم: چراغانی برای نیمه شعبان! چند روز دیگه میلاد امام زمانه!
بعد از این جمله ی من چند لحظه ای هردو سکوت کردیم. سکوتی که برایم عادت شده است. سکوتی که بعد از آن انتظار یک سوال مهم را از مصطفی دارم. با خودم فکر می کردم که لابد الان خواهد پرسید آیا خود آقا از این همه اسراف و مصرف برق و هزینه کردن راضی است و سریع دنبال پیدا کردن یک جواب برای این سوال خود ساخته بودم که برگشت و به من گفت: این همه انتظار و این همه مدت چشم به راهی! پس کی میاد؟ پس با وجود این همه مظلوم پس دیگه کی؟
من که مشغول آماده کردن خود برای صحبت در زمینه وظیفه شیعیان در شادی میلاد حضرت و این جور موضوعات بودم، با تعجب پرسیدم: چی؟!
دوباره سوالش را تکرار کرد: پس کی میاد؟!
گفتم: مصطفی جان! به نظر تو امام زمان باید خودش بیاد؟
- یعنی چی که باید خودش بیاد.
- یعنی اینکه اومدن یا نیومدن امام زمان دست خودشه؟ یعنی هروقت که آقا دلش خواست می تونه بیاد؟!
- البته که ظهور آقا دست خداست. خود امام زمان هم نمی دونه که وقت ظهورش کی هست. ولی خب خدا چرا تو این آمدن تعجیل نمی کنه؟!
سوال جالبی بود به ویژه آنکه مدتی بود که ذهن خودم را نیز درگیر کرده بود. گفتم: اگر قرار باشه یک دوست بسیار عزیز و دوست داشتنی که خاطرش رو خیلی می خواهی چند روزی مهمانت باشه، چه می کنی؟ لابد از چند روز قبل تر خودت رو برای پذیرایی از اون آماده می کنی؟ درسته؟
- آره
- حالا شما خودت بگو، ما تا حالا خودمون رو آماده کردیم؟ اصلا بذار یک جور دیگه صحبت کنیم. امام زمان اومدن یا نیومدنش دست من و شماست. خدا هم چشمش به ما و کارهایی هست که می کنیم. این من و تو هستیم که می تونیم اومدنش رو با کارها و تلاش هامون جلو بندازیم.
کمی مکث کرد و بعد خیلی محکم پرسید: یعنی سوال من اشتباه است؟!
نگاهش کردم. تردید و دودلی دوباره در رود سبز رنگ چشمانش جاری شده بود. لبخند زدم و در این میان، سیر نگاهش کردم.
گفتم: نه اشتباه نیست، فقط یه خورده باید مفهومش رو روشن تر کنی. بگذار باز جور دیگه مسئله رو ببینیم. فکر می کنم اگر به جای اینکه کی میاد به این سوال فکر کنیم که امام زمان « آمدنی» است یا « آوردنی» اون وقت می تونه مفیدترواثرگذارترباشه.
- آمدنی یا آوردنی؟! جالبه ها، حالا راستی امام زمان « آمدنی» است یا « آوردنی»
دوباره نگاهش کردم. این بار این یقین بود که در برق چشمش سوسو می زد.
بسم رب الحسين
الهم ارنا الحق حق فاتبعه و الباطل باطل فاجتنبه و خذ رضا نفسك من نفسي انك تهدي من تشاء الي صراط مستقيم .
از امروز، هر از چندگاهی متونی را بر صفحه وبلاگ آپلود خواهم کرد که خلاصه ای از گفتگو های من با نوجوان دوست داشتنی است که در پی قهم معنای حقیقی زندگی و دنیای پیرامونی اوست.
نام این نوجوان مهربان نه مصطفی، که من اورا مصطفی نامیده ام! نامش نام دیگری است اما از آنجا که او نیز خواننده این صفحه و این وبلاگ است او را مصطفی می نامم تا اشاره مستقیمی به نام او نداشته باشم. ( حالا چرا مصطفی؟ دلیلش بماند برای بعد ترها!)
در مورد این متون اشاره به چند نکته خالی از لطف نیست:
متون را پس از گفت و گوی با مصطفی و نگارش آن گفت و گو، بنا به دلایلی ویرایش نکرده ام!
سعی کرده ام گفتگوهایی را بنویسم که فی البداهه اتفاق افتاده و تفکری که در پس هر کلام نهفته، مخلوق همان لحظات مربوط به گفتگوست.
و دیگر اینکه این نوع از دست نوشته ها ، برایم تمرینی خواهند بود از تفکر، اندیشیدن و تلاش برای رسیدن به تفکر خلاق !
************
خدا!
برهان نظم را می دانست و برهان علیت را. و خیلی دیگر از این براهین اثبات خدا را از بر بود. حتی جواب شبهات وارد بر این برهان ها را نیز می دانست اما با وجود همه اینها، باز شک رهایش نمی کرد!
نگاهش کردم و به چشمان قهوه ای مایل به سبزش ( وای که هیچ وقت نتوانسته ام ارنگ چشمانش را توصیف کنم) که لایه ای از نم اشک پوشانده بودش، خیره شدم! صمیمیتی صادقانه سرشار از میل به دانستن دنیای چشمانش را پر کرده بود.
مهربانانه گفتم: خب آقا مصطفی! الان مشکل کجاست؟!
گفت: همه حرف ها درست! اینکه ذره ذره طبیعت و اطرافمون خودش یک جوری دلیل وجود خداست، قبول! اما چرا خود این خدا دیده نمی شه؟!
گفتم: من اون خدایی که دیده بشه رو اصلا به خدایی قبولش ندارم و نمی پرستمش! اون خدایی که دیده بشه اصلا خدا نیست! اون خدایی شایسته پرستیدنه که دیده نشه!
مصطفی خیره خیره نگاهم میکرد!
قطره اشکی از دریای چشمانش جاری شد!
***
اي كاش بوي ساده خدا هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهر دلمان مي وزيد . اي كاش !!!
تا ظهور آقا(عج) يا علي (عليه السلام)